تبليغاتX
علوم اجتماعی

علوم اجتماعی

نظام اقتصادی

فقر مطلق

به گزارش گروه اجتماعي ايسنا چندي پيش خط فقر مناطق شهري و روستايي از سوي وزارت رفاه به ترتيب براي مناطق شهري 162 هزار تومان در ماه و مناطق روستايي 130 هزار تومان اعلام شد.

در جديدترين تحقيقي كه در زمينه خط فقر تدوين شده، براي نخستين بار خط فقر در سال 83 به تفكيك استان‌ها، تعيين و وضعيت هر يك، جداگانه مشخص شده است.

زهرا ابراهيمي، تهيه‌كننده اين نقشه، به اندازه‌گيري فقر و تعيين خط فقر با استفاده از مفهوم فقر مطلق در طول سالهاي 1370 تا 83 پرداخته است.

نتايج اين بررسي درصد فقر در سال 70 در مناطق شهري را 36/0 و روستايي 44/0 ، در سال 71 به ترتيب 42/0 و 59/0، سال 72، 33/0 و 46/0، سال 73، 29/0 و 43/0، سال 74، 35/0 و 42/0، سال 75، 32/0 و 43/0، سال 76، 31/0 و 3/0، سال 77، 34/0 و 44/0، سال 78، 24/0 و 37/0، سال 79، 3/0، 39/0، سال 80، 19/0 و 36/0، سال 81، 25/0، 33/0، سال 82، 28/0 و 24/0 و سال 83، 29/0 و 28/0 نشان مي‌دهد.

بر اساس اين مطالعه همچنين شكاف نرمال شده فقر كه نشان دهنده فاصله افراد فقير از خط فقر است از 12/0 براي مناطق شهري و 25/0 براي مناطق روستايي در سال 70 به 1/0 و 15/0 در سال 75، 07/0 و 13/0 در سال 78، 05/0 و 12/0 در سال 80 و 08/0 و 08/0 براي مناطق شهري و روستايي در سال 83 كاهش يافته است.

هرچه اين رقم بالاتر باشد نشان مي‌دهد كه فقرا فاصله بيشتري از خط فقر دارند.

به گزارش ايسنا بر اساس اين مطالعه كه به تفكيك وضعيت خط فقر در هريك از استان‌ها انجام شده، خانوارهاي 5 نفره شهري در استان سيستان و بلوچستان براي تأمين حداقل نيازهاي زندگي نيازمند 171 هزار و 856 تومان هستند كه اين استان در ميان استان‌هاي كشور پايين‌ترين ميزان درآمد مورد نياز براي تأمين حداقل نيازهاي خانوار در ماه را به خود اختصاص مي‌دهد.

همچنين به ترتيب اين خط فقر براي استان كردستان، 216 هزار و 256 تومان، فارس 244 هزار و 584 تومان و اصفهان 283 هزار و 611 تومان تعيين شده است.

خانوارهاي 5 نفره استان تهران نيز، حداقل نيازمند 394 هزار و 943 تومان درآمد در ماه براي خروج از فقر مطلق هستند.

براساس اين خط فقر در استان‌هاي مختلف، نقشه جغرافيايي فقر در كشور تعيين شده است. البته به اعتقاد ابراهيمي، مدون نقشه فقر، به دليل نبود اطلاعات دقيق در برخي استان‌ها، علي‌رغم انتظار، ميزان فقر پايين‌تر آمده است كه از آن جمله استان ايلام با وجود انتظار فقر قابل توجه؛ ولي به دليل نقص در اطلاعات موجود در استان جزء فقيرترين استان‌ها محسوب نشده است.

بررسي اين نقشه نشان ‌مي‌دهد كه استان خراسان (قبل از تقسيم)،‌ گرگان، زاهدان، زنجان با 4/0 درصد فقرا داراي فقيرترين روستاييان و استانهاي سمنان، قم،‌اراك، يزد، ياسوج، بندرعباس و كرمانشاه با ميزان فقراي 3/0 تا 4/0 در رتبه بعدي قرار دارد.

همچنين روستاييان ساكن در استان‌هاي كرمان، شيراز، اصفهان، شهركرد،اهواز، همدان، سنندج و تبريز با ميزان فقراي بين 2/0درصد و 3/0 در رتبه بعدي در خصوص تعداد فقرا قرار دارند.

از سويي ديگر، استانهاي ساري، تهران، رشت، قزوين، اردبيل، اروميه، خرم‌آباد، ايلام و بوشهر با كمترين جمعيت فقرا (كمتر از 2/0 درصد) داراي كمترين روستايي فقير هستند.

وضعيت پايين‌ترين لايه‌هاي جامعه تغيير چنداني نيافته است

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران، نقشه فقر كشور همچنين نشان مي‌دهد: ساكنين مشهد، گرگان، زاهدان و كرمانشاه با بيشتر از 3/0 درصد فقير، فقيرترين ساكنان مناطق شهري استان‌ها و سمنان، اصفهان، شهركرد، يزد، كرمان، اراك، همدان، زنجان، سنندج، تبريز و اروميه با جمعيت فقير بين 2/0 درصد تا 3/0 درصد در رتبه بعدي قرار دارند.

همچنين استانهاي تهران، رشت، بندرعباس، شيراز،‌ اهواز و خرم آباد با جمعيت فقير بين 2/0 تا 1/0 درصد در رتبه چهارم و استان‌هاي ساري، قزوين، قم، اردبيل، ايلام، ياسوج و بوشهر با كمتر از 2/0 درصد فقير جزو استانهاي داراي كمترين فقير ساكنين شهري هستند.

نتايج اين بررسي در مجموع نشان مي‌دهد كه شمار فقراي مناطق روستايي از شهري بيشتر است . همچنين در طول سالهاي 70 تا 83 علي‌رغم كاهش ميزان فقر ولي وضعيت پايين‌ترين لايه‌هاي درآمدي جامعه تغيير چنداني نيافته است و اين لايه از بهبود شرايط بي‌نصيب مانده‌اند و تنها خانوارهاي نزديك خط فقر وضعيت بهتري يافته و از فقر مطلق خارج شده‌اند.

انتهاي پيام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:24  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

رویکرد روانکاوی

آيا مي دانيد مشهورترين شخص بعد از ارسطو در جهان علم كيست؟ او كسي است كه در موردش مي گويند: هر آنچه در روانشناسي گفته شده، گفته مي شود و گفته خواهد شد, او گفته است. زيگموند فرويد برجسته ترين روانشناس دنيا و دومين شخصيت مشهور جهان علم است.
او خالق رويكرد روانكاوي در علم روانشناسي است و بسياري از مردم جهان نام او را مترادف با روانشناسي مي دانند. اما آيا روانكاوي همان روانشناسي است؟
رشته روانشناسي به عنوان يك علم بنيادي و مجزا از طب و فلسفه بيش از يك قرن است كه حيات خود را به عنوان دانشي مهم ادامه مي دهد. همانند ساير علوم ديدگاهها و رويكردهاي متعددي در روانشناسي وجود دارد. از آنجا كه كانون اصلي توجه اين دانش انسان است، بنابراين رويكردهاي متوجه آن از گوناگوني بيشتر و چالش هاي جدي تر برخوردار است و گاه نظريه هاي موجود در اين علم كاملا در تضاد با يكديگر قرار دارند و شايد ريشه اصلي اين تكثر و تعدد در راز پيچيدگي هاي انسان نهفته باشد.
براي تبيين بيشتر به مثالي توجه كنيد. شما در يك ميهماني تولد هستيد و بادكنكي در نزديكي گوش شما مي تركد. فرياد و پرش ناگهاني شما باعث خنده و تعجب سايرين مي شود. اين رفتار طبيعي مي تواند از چند منظر مورد بررسي قرار گيرد. پرش و فرياد شما يك پاسخ عصبي و فيزيولوژيكي بدون اختيار از جانب بدن شما به محرك شديد صوتي بوده است! شايد هم شما در روياي كودكي خود و حسرت نداشتن يك جشن تولد مفصل غوطه ور بوديد و تركيدن بادكنك فرياد دروني اعتراض شما باشد!
ممكن است در دوران كودكي از صداهاي مهيب به شدت ترسيده باشيد و اين يك رفتار آموخته شده-و البته نه غير ارادي- توسط شما در برابر صداهاي بلند باشد!
چنانچه نمايان است مي توان از دريچه هاي متعددي به رفتار انسان نگاه كرد و براي تبيين آن از همان دريچه ها رفتار را مورد كنكاش قرار داد. البته بايد توجه داشت كه اين رويكردهاي گوناگون گاه مي توانند در موازات و يا مكمل هم واقع شوند و در هر يك از آنها جنبه هاي گوناگوني از يك مساله پيچيده مورد توجه قرار گرفته است. به عبارت ديگر هيچگاه نمي توان در روانشناسي رويكرد يا نظريه يي را «درست» يا «نادرست» تلقي كرد، بلكه هميشه به ميزان كارآمدي آنها كه ممكن است به شرايط خاص زماني، مكاني و ديگر متغيرها وابسته باشد، اشاره مي شود.
چند رويكرد رايج و با پشتوانه هاي مستند علمي در روانشناسي عبارتند از: رويكرد عصبي-زيستي، رويكرد رفتاري، رويكرد شناختي و بالاخره معروفترين آنها، رويكرد روانكاوي.
مغز آدمي با بيش از دوازده ميليارد ياخته عصبي و بي نهايت ارتباطات ميان اين ياخته ها، پيچيده ترين ارگانيسمي است كه در روي زمين وجود دارد. بررسي رفتارهاي انسان و علت شناسي ارتباط ميان رفتارها و مغز چيزي است كه رويكرد عصبي-زيستي به آن مي پردازد و برپايه همين ديدگاه نيز راهكارهاي درماني خود را ارايه مي دهد كه ماحصل آن دارو درماني، جراحي مغز و بررسي امواج مغزي است.
در رويكرد رفتاري بدون آنكه به مغز و يا تاريخچه زندگي شخص اهميت دهيم به رفتاري كه از او سر مي زند توجه مي كنيم و بدين ترتيب درمان نيز اصلاح رفتار و يا ايجاد رفتارهاي جديد است، بدون آنكه علت و تاريخچه شكل گيري آن مهم باشد.
اما روانكاوي كه مشهورترين رويكرد موجود است و مرهون تلاش هاي منحصر بفرد فرويد در خلال سالهاي پاياني قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم ميلادي است بيشتر به افكار، ترس ها و خواستهاي ناخودآگاه انسان اشاره دارد. به عبارت ديگر از ديدگاه روانكاوي شخصيت آدميان بسان كوه يخي است كه قسمت اعظم آن در زير آب و غير قابل رويت و بخش كوچكي از آن نمايان است. بدين ترتيب اكثر رفتارهاي آدمي ناشي از فرآيندهاي ناهشيار درون اوست و براي درمان بيماري ها بايد به كاوش در درون انسانها پرداخت.
فرويد معتقد بود كه هر يك از اعمال ما علتي دارد، اما اين علت در اغلب موارد نوعي انگيزه ناهشيار است نه دليل خودخواهانه يي كه ما براي رفتار خود ارايه مي دهيم.
بنابراين همانطور كه گفته شد رويكردهاي گوناگوني به علم روانشناسي وجود دارد كه روانكاوي يكي از آنها است و مترادف دانش آن با كل روانشناسي تنها به علت شهرت زيگموند فرويد است و نمي تواند اطلاق جامعي به اين گستره از دانش روز تلقي شود. اگر چه هنوز هم نظريه هاي روانكاوي كاربرد فراواني در تبيين علت هاي رفتار و كنش انسانها دارد.
 

منبع: روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:20  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

تعارض نقش

اشتغال زنان» تقابل
حمايت هاى اجتماعى و تعارض نقش ها
230844.jpg
برخى از كارشناسان پيرامون بهداشت روان زنان شاغل معتقدند اشتغال نه تنها ايجاد آسيب و مشكل براى زنان نمى كند، بلكه منافعى همچون حمايت هاى اجتماعى، افزايش عزت نفس و منابع ارتباطى را به همراه دارد؛ از سوى ديگر برخى ديگر معتقدند ايفاى نقش هاى متعدد (مادرى، همسرى و شغلى) تعارض نقش ها، انعطاف ناپذير بودن، ساعات كارى و . . . پيامدهاى منفى براى زنان به همراه دارد. وجود بار اضافى نقش و ايجاد استرس به دليل وجود نگرش جنسيتى منفى كه پيامدهاى اشتغال را تحت تأثير قرارمى دهد، شامل ويژگى هاى فردى، شرايط و موقعيت خانوادگى و موقعيت و امكانات شغلى زنان شاغل است. نتايج تحقيقات مركز امور مشاركت زنان نشان مى دهد كه زنان در اداره امور خانه و شغل شان معمولاً استانداردهاى شخصى بالايى براى خود قرار مى دهند؛ در واقع اين ضروريات را مى توان اجبار هاى نقش دانست كه براى زنان فشارآور است، اما فشار حاضر از تعارض زمانى كه شرايط تحت كنترل باشد كمتر از زمانى است كه شرايط تحت كنترل نباشد. براين اساس مى توان گفت كه تعارض نقش در زنان، از دو منبع «استانداردهاى خود زنان براى خود» و «استانداردهايى كه فكر مى كنند ديگران براى آنها دارند» سرچشمه مى گيرد. تحقيقات حاكى از آن است كه زنان نسبت به ديدگاههاى ديگران درباره آنچه ضرورت نقش مادرى و همسرى است حساس هستند، اگر چه اين زنان ممكن است در انجام فعاليت هاى خانوادگى كمك هايى را هم از ديگران دريافت كنند، اما در برآوردن آنچه وظيفه خانوادگى شان است احساس تعارض مى كنند. «كيفيت نقش» از نظر كارشناسان به معنى ميزان رضايت از موفقيت كارى، زناشويى و خانه دارى است در اين راستا عده اى از محققين اخيراً اعلام كردند كيفيت هر نقش به جاى تعدد نقش ها، متوجه سلامت روانى زنان است، به گونه اى كه زنانى كه نقش حرفه اى شان را بالاتر از نقش خانوادگى شان اولويت گذارى كرده اند، اضطراب بالاترى را گزارش كرده اند. حتى يافته هاى «راسو» و «برنارد» نيز حاكيست زنانى كه با اولويت گذارى نقش حرفه اى خود قبل از نقش خانوادگى شان قدمى فراتر از نقش هاى محوله اجتماعى به عنوان همسر و مادر برداشتند آشفتگى هيجانى و استرس خواهند داشت. همچنين زنان استرس بيشترى را در تعارض نقش هاى خانوادگى و شغلى به علت مسؤوليت بيشتر زنان نسبت به مردان دارند؛ چرا كه «زنان شاغل» گرايش دارند سبك زندگى خود را با نقش مادرى و همسرى شان سازگار كنند، بنابر اين، اين زنان با استفاده از يك طيف راهبردهاى خلاق، مبادرت به اين سازگارى كرده و به صورت موازى تقاضاهاى شغلى را نيز پاسخ مى گويند. از سوى ديگر با توجه به ظرفيت مردان و زنان براى اتصال شغل و خانواده به علت سطوح متفاوت «خودكارى» و «كنترل در موقعيت كار» زنان معمولاً در مشاغلى كه سطوح پايين ترى دارند و در نتيجه كمتر انعطاف در موقعيت كارى شان است متمركز مى شوند. اشتغال زنان باعث افزايش شناخت نسبت به خود كه يكى از پايه هاى عمده سلامت روان است مى شود و منابع گوناگونى براى احساس رضايت در خود و دريافت پاداش را ايجاد مى كند؛ لذا زنان شاغل امكان انجام فعاليت هاى مقبول و ارزشمند اجتماعى را به سبب افزايش عزت نفس پيدا مى كنند. انجام مطالعه اى پيرامون ارتباط بين اشتغال و افسردگى در زنان آمريكايى نشان داد زنان شاغل كمتر از زنان غيرشاغل افسرده مى شوند و آنها نمرات بالاترى در سلامت عمومى (رضايت از زندگى و اعتماد به نفس) و نمرات پايين ترى نسبت به عدم امنيت و اضطراب دارند. به نظر مى رسد كه تحصيل و اشتغال نيز دو عامل مهم در سلامت روان زنان است، سبك زندگى با نقش هاى متعدد به زنان شاغل اجازه مى دهد كه قالب هايى براى رشد شخصيتى و پيشرفت مادى خود داشته باشند. از سوى ديگر درآمد فرد شاغل، احساس مشاركت در اداره امور اقتصادى خانواده را افزايش مى دهد و احساس عدم كنترل بر تصميم گيرى هاى خانواده و در حاشيه قرار گرفتن زنان را كاهش مى دهد، «آربرت» طى تحقيقى نشان داد كه اشتغال داراى درآمد، براى سلامتى زنان بدون فرزند و افراد بالاى ۴۰ سال مفيد است. كارشناسان معتقدند ارتباط بين كار و سلامتى يك رابطه دو جانبه است به گونه اى كه سلامت روانى يا فيزيكى پايين، شانس زنان را براى به دست آوردن اشتغال كاهش مى دهد و از سوى ديگر اشتغال مى تواند بر سلامت مؤثر باشد، اما به هر حال يك رابطه همه جانبه بين اشتغال زنان و سلامت فيزيك و روان آنها وجود ندارد. نتايج تحقيقات نشان مى دهد اشتغال در سلامت زنان مجرد بيشتر از زنان متأهل مؤثر است، لذا اشتغال در صورتى در سلامت زنان متأهل مؤثر است كه همسران آنها در امور خانه مشاركت داشته باشند. همچنين برخى ويژگى هاى شغل مانند تقاضاى سنگين شغل و كنترل كمتر بر شغل، ريسك عدم سلامت را افزايش مى دهد و از سوى ديگر ارتباطات كارى سبب حمايت اجتماعى مى گردد كه خود سبب بهبود سلامت است. به نظر مى رسد مردان كمتر تمايل به انعطاف و تغيير باورهاى كليشه اى خود دارند، هر چه زنان بيشتر مسؤوليت كارهاى خانگى را بر عهده مى گيرند شوهران آنها سازگارى زناشويى بالاترى را نشان مى دهند؛ به گونه اى كه پژوهشگران معتقدند اشتغال زنان منجر به درگيرى بيشتر پدران در نگهدارى فرزندان مى شود و در كنار آن به علت درآمد همسر زن، سطح اقتصادى زندگى شان بهبود مى يابد كه مرد نيز از اين مسأله سود مى برد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:10  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

استرس شغلی

¯ ايمنی کار و کنترل خطرات و بيماريهای ناشی از کار

¯

چهار شنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵

ايمني کار و کنترل خطرات و بيماري هاي ناشي از کار

مقدمه:

در زبان عاميانه کار، به صورت آنچه که ایمنی کار و کنترل خطرات و بیماریهای ناشی از کارفرد به عنوان يک شغل انجام مي دهد تا درآمدي داشته باشد، تعريف مي‌ شود. ولي به عبارت دقيق تر، کار عبارتست از استفاده از جسم و فکر يک فرد براي انجام يا ساختن چيزي بشرط آنکه جنبه استراحت و بازي نداشته باشد. امروزه مسايل و موضوعات مختلفي چون نيروي کار (شامل انتخاب، دانش، آموزش، مهارت و توانائيهاي جسمي و ذهني و ...)، روش هاي کاري (مطالعه و تغيير روش ها به منظور دستيابي به روش هاي ساده، ممکن، کارآ و کم هزينه و ...)، تجهيزات و ابزار کار (شامل طراحي و ساخت مناسب، روش هاي استفاده بهينه، برنامه هاي تعمير و نگهداری و ...) و کيفيت (شامل کيفيت مواد مصرفي، مياني و محصول، کيفيت انجام کار و ...) بسيار مورد توجه قرار گرفته و به صورت رشته هاي خاص مورد مطالعه پيوسته انسان مي باشند.

موضوعات مورد بحث در اين جزوه آموزشي: 

ايمني کار (شناسايي خطرات و ارزيابي و کنترل آنها)، از بين بردن يا حذف خطر، محدود سازي خطر، استفاده از طرح ها و دستگاه هاي‌ ايمني، استفاده از طرح هاي فرار و بقاء، سيستم ها و دستگاه هاي امداد

نويسنده: دکتر جواد عدل، دانشکده بهداشت و انستيتو تحقيقات بهداشتي دانشگاه علوم پزشکي

با تشکر از آقای شيرزاد رشي که اين مقاله را در اختيار سايت بتسا قرار دادند.


 دانلود کامل جزوه ايمني کار (اين جزوه 12 صفحه pdf و با حجم  252 کيلو بايت مي باشد.)

نوشته شده در چهار شنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 02:27 توسط : سايت مهندسي صنايع و نرم افزار و مقالات - بتسا
ويرايش شده در چهار شنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 02:42



¯ نقش تنظيمي OSHA در ايمنی ارگونوميک

چهار شنبه ۰۴ مرداد ۱۳۸۵

جهت دریافت متن انگلیسی کلیک راست کرده و save target as... را کلیک کنید نقش تنظيمي OSHA در ايمنی ارگونوميک

OSHA’s Regulatory Role in Ergonomic Safety


چکيده:

اين مقاله خط مشي سلامت و ايمني شغلي براي ايجاد و تقويت قوانين مربوط به استانداردهاي ارگونومي را ، مورد بحث قرار خواهد داد. دو موضوع عمده مورد بحث اين است که اولاً آيا استانداردها مورد نيازند؟ارگونومی و ثانياً اگر جواب مثبت است چقدر استانداردهاي پيشنهادي براي نيل به اهداف OSHA کفايت مي کند؟ چالش پيش روي مهندسي، طراحي محيط کاري براي بهبود ايمني و افزايش محصول است. اين مقاله توضيح خواهد داد که OSHA چطور استانداردها را توسعه داده، مخالفت با استانداردها را مورد بحث قرار داده و چاره انديشي خط مشي را تحليل مي کند و پيشنهاداتي را ارائه خواهد داد.

با اين استانداردهاي جديد OSHA آسيب هاي استخواني را مشخصاً هدف قرار مي دهد. برطبق موسسه ملي ايمني و سلامتي کار (OSHA) آسيب هاي استخواني عبارتند از ناهنجاري ماهيچه اي، اعصاب، تاندون ها، رباط ها، مفاصل، غضروف يا ديسک هاي فقرات که نوعاً نتيجه حادثه آني يا فوري نيستند. (مثل سر خوردن، پشت پا خوردن يا افتادن) بلکه بيشتر توسعه مزمن يا تدريجي را منعکس مي کند.


کلمات کليدي: ارگونومي، OSHA ، آسيب هاي استخواني، WMSDS (اين مقاله 28 صفحه PDF شده و با حجم  86 KBمي باشد.)


براي دريافت متن ترجمه مقاله فوق مي توانيد آن را در فرم درخواست مطرح فرماييد.


نوشته شده در چهار شنبه ۰۴ مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 21:19 توسط : سايت مهندسي صنايع و نرم افزار و مقالات - بتسا
ويرايش شده در يكشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 12:03



¯ وسايل كمكي برداشت تاكستان انگور - ارگونومی

چهار شنبه ۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۵

وسايل كمكي برداشت محصول براي كاهش عوامل خطرناك در برداشت دستي تاكستان انگور         مهندسی صنایع + ارگونومی + pdf

خلاصه :

    3 وسيله كمكي برداشت انگور براي كاهشارگونومی بتسا عوامل خطرساز كار پژوهشي در عمليات برداشت با دست طراحي شده و تست شدند و اينها عبارتنداز : طشت كوچكتر برداشت با دستگيره براي افزايش نگهداري يك فرام سبك وزن براي قرار دادن طشت برداشت 10 اينچي (25/4 سانتیمتر) بالاي زمين و يك عدد چاقوي قطع كننده دندانه دار.

طشت هاي برداشت كوچكتر بصورت راه حل اصلي در يك آزمايش به مدت دو فصل تست شدند. نتايج و مشاهدات متعلق به طشت ها – كاهش چشمگيري در علائم درد – تغيير كم در توليد دهي،  علاقه كلي كارگر و سازش گسترده نشان مي دهند. آزمايشات راهنماي طشت و دسته هاي چاقو سازش پذيري بلند مدت بالقوه اي را نشان دادند و كار پيشرفته تري را تشويق مي كنند.


برای دريافت متن ترجمه مقاله فوق می توانيد آن را در
فرم درخواست مطرح فرماييد. 


نوشته شده در چهار شنبه ۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۵ و ساعت 01:33 توسط : سايت مهندسي صنايع و نرم افزار و مقالات - بتسا
ويرايش شده در چهار شنبه ۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۵ و ساعت 02:11



¯ استفاده از ماشين براي چيدن انگور

شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۸۵

اين کار با تاييد NIOSH انجام شده است.ارگونومي بتسا

خلاصه:
برداشت دستي انگور فاکتورهاي ريسک زيادي را بر کمر کارگران تاکستان ها وارد مي کند و باعث صدمات عضلاني مي شود. يک سري از وظايف شديد کارگران انجام دادن اعمال تکراري بلند کردن، حمل کردن و خالي کردن ظرف هاي محتوي انگور مي باشد که اين ظرف ها به طور ميانگين چهل و شش پوند وزن دارد. براي حذف کردن ريسک اين اعمال، تراکتورهاي نوع خزنده با حمل معکوس به عنوان حمل کننده خدمت مي کند که در ايستگاه هاي کاري کارگران ظروف را بر روي
آن قرار مي دهند.

صنعت انگور کاليفرنيا ، بيش از 90 درصد توليد اينارگونومي بتسا صنعت در آمريکا را شامل مي شود و بيش از 31000 کارگر درگير اين صنعتند که اغلب آنها با وظايف سنگين دست و پنجه نرم مي کنند. در شمال کاليفرنيا، شهرهاي ناپا و سوناما، که بيش از نيمي از توليد ايالت کاليفرنيا در اين جاها صورت مي گيرد ، بيشتر برداشت به صورت دستي عمل مي شود و بيشتر دليل آن به نوع زمين بر ميگردد.

نوع کار به شکلي است که به اعمال فيزيکي به شدت وابسته است و بالقوه منشا بسياري از صدمات مي شود.

يک مطالعه دانشگاه در کاليفرنيا ، در مورد سه شرکت تاکستانهاي ناپا و سوناما نشان داد که آسيب هاي کمر بسيار شايع  و رايج است و علت متوالي آن را بلند کردن در حين برداشت عنوان کرد.


برای دريافت متن ترجمه مقاله فوق می توانيد آن را در فرم درخواست مطرح فرماييد.

نوشته شده در شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۸۵ و ساعت 21:42 توسط : سايت مهندسي صنايع و نرم افزار و مقالات - بتسا
ويرايش شده در يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۵ و ساعت 09:35



¯ ارگونومی در کشاورزی

چهار شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴

نقش ارگونومي در نشان يابي MSDs در كشاورزي

ارگونومي در كشاورزي
ارگونومي فيزيكي يا بيومكانيك عملي: مطالعه تعامل کارگران با ابزار، ماشین،و ابزارشان برای بالا بردن قدرت اجرایی کارگر به همراه کمینه کردن ریسک صدمات عضله ای

تشخیص کمی فاکتورهای خطر MSD در کار کشاورزی




برای دريافت متن ترجمه مقاله فوق می توانيد آن را در
فرم درخواست مطرح فرماييد.


نوشته شده در چهار شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴ و ساعت 10:49 توسط : سايت مهندسي صنايع و نرم افزار و مقالات - بتسا
ويرايش شده در پنج شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۴ و ساعت 09:37



¯ استرس شغلی و راههای پیشگیری از آن

چهار شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴

استرس شغلی و راههای پیشگیری از آن

آدمي براي آنكه به طرز بهنجاري به كار و كوشش بپردازد بايستي كمي استرس احساس كند. برانگيختگي هيجاني ملايم آدمها را در جريان اجراي كاري كه برعهده دارندهوشيار نگه مي دارد. آدمي هنگام روبرو شدن با استرس به آن دسته از الگوهاي رفتاري روي مي آورد كه پيش از آن برايش كارايي نداشته است . به عنوان مثال ، يك آدم محتاطممكن است محتاطتر هم بشود و سرانجام به كلي كناره بگيرد و يك آدم پرخاشگر ممكن است كنترل خود را از دست بدهد و بي مهابا همه چيز را در هم بكوبد. اعتقاد بر اين است كه بيماريهايي مانند حساسيتها، سردردهاي ميگرني ، فشار خون ، ناراحتيهاي قلبي ،زخمهاي گوارشي با فشار هيجاني ارتباط دارند. عموم مردم بيشتر وقت مفيد خود را درمحيط كار مي گذرانند به همين دليل شرايط محيط كار اهميت بسياري در تامين سلامت جسماني و رواني آنها دارد و به اختصار برخي از عوامل كه تاثير زيادي در ايجاد استرس ناشي از كار دارند در ذيل ذكر گرديده است :

شرايط كاري ; تراكم كاري ; ابهام نقش ;

تعارض شغلي ; مسئوليت ; روابط با مافوق ; روابط با زيردستان ; روابط باهمكاران ; عدم امنيت شغلي .

شرايط كاري

عواملي چون شرايط نامطلوب كاري ، تندكاركردن ، تلاش طاقت فرساي فيزيكي ،ساعات بسياري را در محيط كار گذراندن و پركاري مفرط، موجب اختلال در سلامت رواني مي شود. كار خسته كننده و تكراري و محيط نامطلوب فيزيكي و رواني ازجمله :سروكار داشتن با افراد تندخو و همكاران پرخاشگر علاوه بر اختلال سلامت رواني موجب كاهش سلامت جسماني نيز مي شود اين افراد زودتر و بيشتر از افراد ديگر به بيماري مبتلا مي شوند و ديرتر بهبود مي يابند.

تراكم كاري

بعضي افراد زماني كه خيلي نزديك با ديگران كار مي كنند احساس ناراحتي مي كننددر حالي كه اگر عده اي در كنار بقيه كار نكنند احساس تنهايي مي كنند. درهر حالت تراكم كاري (مثبت يا منفي ) مي تواند باعث ايجاد استرس گردد.

ابهام نقش

اگر شخص اطلاع كافي از شغل و كاري كه به عهده گرفته نداشته باشد بدين معني كه اهداف كاري وي چنانچه بايد و شايد واضح و صريح نباشد و او نتواند با اين اهداف وانتظارات خود، همكاران و مسئوليتهاي محوله ارتباط درستي برقرار سازد، اين حالت موجب بروز افسردگي ، كاهش اعتماد به نفس ، عدم احساس رضايت از وضع زندگي ،عدم رضايت شغلي و كاهش انگيزه شغلي مي شود.

تعارض شغلي

اگر شخص در محيط كار خود با وظايف يا نيازهايي مواجه شود كه واقعا علاقه اي نسبت به انجام آنها نداشته و يا اينكه قبلا تصوري از انجام آن كارها در ذهن نداشته باشد.متداولترين مورد در اين زمينه هنگامي ديده مي شود كه فرد بين دو گروه مختلف كه دوخواست و دو هدف متفاوت دارند واقع شود و به دو سو كشيده شود و يا در شرايطي قرار گيرد كه بين خواسته ها و انتظاراتي كه از و مي رود تعارض وجود داشته باشد. افرادي كه به مشاغل اداري و تخصصي اشتغال دارند بيشتر از بقيه در معرض اين فشارها قرارداشته و آسيب پذيرترند.

مسئوليت

موجب استرس است و به نحو چشمگيري به افسردگي ، اضطراب و روانپريشي منجر مي شود. هرچه ميزان مسئوليت فرد در مقابل ديگران بيشتر شود وي بايد دقت وزمان بيشتري را در واكنش و برخورد با سايرين صرف كند و درنتيجه استرس نيز بيشترخواهدشد. مسئوليت افراد به ميزان قابل توجهي با سيگاركشيدن ، فشارخون و ميزان كلسترول خون در ارتباط است . خطر ابتلا به بيماريهاي مختلف جسماني و رواني به افرادي كه مسئوليتي را درقبال اشيا برعهده دارند به مراتب كمتر است .

روابط با مافوق

در شرايطي كه كاركنان رئيس خود را فردي با فكر و ملاحظه كار احساس مي كنندروابط دوستانه اي ايجاد مي شود كه براساس اعتماد متقابل ، احترام و صميميت بوده ،موجب عدم بروز استرس بر كاركنان خواهدشد. كاركناني كه احساس كنند رئيس مراعات آنها را نمي كند و نسبت به منافع آنها بي تفاوت است تحت استرس بوده و بيشتر درمعرض اختلال رواني هستند.

روابط با زيردستان

دعوت به تقسيم كار و مشاركت مي تواند در برخي از مديران موجب بروز استرس ازجمله احساس تنفر و اضطراب گردد. برخي از عوامل در بروز اين پديده سهيم هستند كه مهمترين آنها عبارتند از:

1 - ناهماهنگي و ناهمساني توانائيهاي فردي با توقعاتي كه از او مي رود;

2 - ممكن است وي در معرض تعارض رواني قرار گيرد مثلا در جزيي ترين كارها دخالت كند و هم انتظار مشاركت و تقسيم كار داشته باشد;

3 - ممكن است زيردستان و افرادي كه او رياست آنها را عهده دار است از همكاري ومشاركت در امور خودداري كنند.

روابط با همكاران

نبودن روابط خوب بين همكاران عامل اساسي و محور بي اعتمادي ، عدم صميميت و رقابت ناسالم يكي از عوامل مهم موجد استرس است . روابط خوب و سالم مي تواندعلاوه بر سلامت رواني باعث تعادل ميزان كورتيزول (هورمون مهم بدن كه نقش اساسي در تسريع بهبود آسيب ديدگي دارد) كاهش فشار خون و ميزان مصرف دخانيات گردد.

عدم امنيت شغلي

در شرايط فعلي دنيا هيچ شغلي دائمي نيست و حفظ شغل و بقا آن بستگي به ميزان فعاليت خود فرد دارد ولي عدم آگاهي از اين موضوع موجب ترس از كنار گذاشته شدن (لغو يا اتمام قرارداد موقت ) و بازنشستگي يكي از فشارهاي رواني است . چنين حالتي موجب مي شود فرد قبل از آنكه به طور طبيعي از كار بازنشسته شود احساس فرسودگي وكسالت روحي كند. ترس از تنزل مقام يا كنار گذاشته شدن در افرادي كه مي دانند به مدارج بالا و بالاترين سطح پيشرفت در كار خود رسيده اند بسيار شديدتر است . اين افراد به پركاري مي پردازند تا همچنان خود را در اوج نگه دارند و درعين حال مي كوشند عدم احساس امنيت شغلي را مخفي كنند و بدين ترتيب بيش از پيش درمعرض استرس قرارمي گيرند.

نشانه هاي استرس شغلي

نشانه هاي رواني ، نشانه هاي جسماني و نشانه هاي رفتاري .

نشانه هاي رواني : نارضايتي - افسردگي - اضطراب - ملامت - احساس ناكامي - انزوا وبيزاري

نشانه هاي جسماني : مشكل تر مي توان تشخيص داد مانند: سردرد، بيماريهاي قلبي وعروقي و انواع آلرژيها، اختلال درخواب و ناراحتيهاي تنفسي را مي توان نام برد.

نشانه هاي رفتاري : كه خود بر دو نوع است : نشانه هاي رفتاري فردي مانند خودداري ازكاركردن ، مصرف روزافزون دارو، پرخوري و يا بي اشتهايي ، رفتار ستيزه جويانه در برابرخانواده . به طوركلي نشانه هاي رفتاري پيامدش به سازمان يا تشكيلات اداري برمي گرددازجمله غيبت از كار، رهاكردن شغل ، افزايش حوادث ناشي از كار و فقدان بهره وري .

به طور خلاصه ، استرس شغلي را مي توان باتوجه به نشانه هايي كه در فرد ظاهرمي شوند زخم معده - خلق وخوي افسرده يا دشمني و عنادورزي مشاهده كرد وهمچنين استرس را مي توان با ملاحظه عملكرد فرد در محيط كار مانند غيبت از كار يا ازدست دادن بهره وري تشخيص داد.

عوامل استرس شغلي در محيط كار

عبارتند از: ويژگيهاي نقش ، شغل ، روابط كاري ، ساختار و جو سازماني .

چگونه با شناخت عوامل خاص محيط كار كه موجب استرس شغلي مي شوندمي توان مداخلاتي به منظور پيشگيري يا كاهش استرس شغلي صورت داد؟

در اين باره پژوهشگران بويژه با استفاده از نظريه نقش سعي كرده اند مسائل مربوط به استرس را شناسايي كنند و دريابند كه فشارهاي ناشي از نقش تاچه اندازه در پديد آمدن استرس شغلي تاثير دارند. بنابراين در نتيجه اين پژوهشها چهار نوع ويژگي براي نقش برشمرده اند: 1 - ابهام نقش 2 - كمباري نقش 3 - گرانباري نقش 4 - ناسازگاري نقش

1 - ابهام نقش : اگر فرد نداند كه چه انتظاري از وي براي انجام شغلش دارند منجر به استرس شغلي خواهدشد.

2 - كمباري نقش : وضعيتي كه در آن از مهارتهاي شخص به طوركامل و تمام استفاده نمي شود. به طور كلي مي توان گفت كه كمباري نقش زماني ناخوشايند است كه توان كاركنان بيش از آن باشد كه براي شغل محول به آنها لازم است .

3 - گرانباري نقش : به اين معني كه اگر فرد نتواند از پس انجام كاري كه بخشي از شغل معين اوست برآيد دچار استرس خواهدشد.

4 - ناسازگاري نقش : نقش زماني رخ مي دهد كه فرد مجبور مي شود تن به مجموعه اي ازالزامهاي شغلي با پذيرش مجموعه ديگري از الزامهاي شغلي مغاير و يا به كل ناممكن بدهد. مانند پزشكي كه از او خواسته مي شود دست به روش درماني بزند كه ازنظر اومغاير با اخلاق پزشكي است يا از حسابدار شركتي خواسته شود حسابهاي خلاف واقع درست كند يا به اصطلاح حساب سازي كند تا مالياتي را كه به شركت تعلق مي گيردكاهش دهد.

ويژگيهاي شغل

ويژگيهاي شغل نيز ازجمله عاملهاي ديگري هستند كه ممكن است منجر به استرس شغلي شوند. نتايج به دست آمده از تحقيقات و بررسيها گوياي آن است كه جنبه هاي معيني از محيط كار در استرس شغلي نقش دارند. اين ويژگيها چهار دسته گوناگون راتشكيل مي دهند كه به طور خلاصه عبارتند از: 1 - آهنگ كار 2 - تكرار كار 3 - نوبتكاري و ويژگيهايي مربوط به وظيفه

1 - آهنگ كار: از عاملهايي كه همواره در مشكلهاي مرتبط با استرس دخالت دارنددست كم سه عامل از آهنگ كار ناشي مي شوند: عامل اول فقدان ناآشكار كنترل ، عامل دوم تعداد دفعات تكرار كار است .

سومين فشار يا باركاري است كه فرد شاغل در رابطه با آهنگ كار احساس مي كند.كارگراني كه با آهنگي كار مي كنند كه آكنده از فشار يا بسيار پرزحمت است به احتمال بيش از همه درمعرض استرس كار قرار مي گيرند.

2 - تكرار كار: يعني تعداد دفعات تكرار در كار يكي از ويژگيهاي شغل است كه مي تواندعامل موثري در استرس شغلي باشد. هرچه شغل معين تكراري تر باشد به احتمال بيشتري در پيدايش استرس نقش دارد.

3 - نوبتكاري : كار در ساعتهايي خارج از ساعات معمولي كار روزانه ، عامل ديگري است كه منجر به استرس شغلي مي شود. نوبتكاري ممكن است موجب گردد كه فرد شاغل دستخوش فشارهاي ناشي از زندگي خانوادگي شود مثلا شخص نتواند از عهده مراقبت از فرزندان و همسر خود برآيد و يا مشكلهاي زناشويي بروز كنند و يا جداافتادن از جامعه (قطع رابطه با دوستاني كه در روز كار مي كنند و محروم ماندن از كارهاي گروهي اجتماعي و فعاليتهاي باشگاهي ) يكي ديگر از عوامل نوبتكاري است .

ويژگيهاي مربوط به وظيفه

گوناگوني : تعداد وظيفه هاي گوناگوني كه ممكن است براي يك شغل تعيين شوند.

آزادي عمل (خودمختاري ): مقدار اختياري كه شاغل در تصميم گيري براي انجام شغل خود دارد.

كنش متقابل لازم : تعداد ارتباطهاي چهره به چهره اي كه براي انجام وظايف لازم اند.

كنش متقابل اختياري : تعداد ارتباطهاي رودررويي كه به طور خود خواسته صورت مي گيرند.

دانش و مهارت لازم : ميزان دانسته ها يا آمادگي ذهني كه براي انجام دادن شغل لازم است .

مسئوليت : سطح پاسخگويي كه براي انجام وظيفه لازم است .

روابط كاري ميان فردي

كيفيت روابط كاركنان در محيط كار، همواره رابطه موثري با استرس شغلي دارد كه دربررسيها سه نوع روابط ديده شده است :

روابط با همكاران ; روابط درون گروههاي كاري ; روابط با سرپرستان و رهبران .

راهها و روشهاي مديريت منابع انساني

مجموعه اي ديگر از عاملهاي نهفته استرس در محيط كار به شيوه هاي كار در مديريت منابع انساني بستگي پيدا مي كند. امروزه وظيفه منابع انساني در بسياري از سازمانهادربردارنده اموري است مانند آموزش - رشد توسعه شغلي ، برنامه ريزي پيگيرانه - حقوق و مزايا - بركناري از شغل و كارهاي رفاهي و مسائل گوناگون ديگر.

ورود به محيط كار

هنگامي كه فردي به محيط كار تازه اي وارد مي شود بيش از هر زمان ديگر آمادگي براي استرس دارد. بويژه از آن رو كه تازه واردان درمي يابند كه آنچه در ذهن خود نسبت به چگونگي يك محيط كار مي پنداشتند با آن آنچه در واقعيت مي بينند تفاوت دارد.

عوامل بالقوه استرس در ورود به محيط كار عبارتند از:

ابهام ; بي تكليفي ; نگراني از شكل گيري نوعي هويت سازماني ; يادگيري طرزبرخورد با مديران و همكاران .

ارزيابي

اگر در محيط كار ارزيابي به صورت كمي و اعداد صورت نپذيرد كاركنان دستخوش استرس خواهند شد. به طورمثال براي معرفي كارگر نمونه بايستي فرمهاي مخصوص تهيه گردد تا مثلا با نموداري نحوه حضور غياب ، اخلاق سازماني ، تلاش و... در آن سنجيده وكارگر نمونه معرفي گردد. ولي اين ارزيابي اگر به صورت كيفي باشد شايد غرضهاي شخصي يا يك اشتباه و ندانم كاري سرنوشت فردي را دگرگون كرده و موجبات استرس ودلسردي را فراهم سازد. يا در معاينات استخدامي و ادواري شركت يك پزشك عمومي نمي تواند نظريه كارشناسي قطعي درمورد مسائل روحي - رواني كاركنان يا مغز و قلب وچشم و... كه لازمه مدارك بالاتر تخصصي را دارند بدهد، ولي مي تواند با معرفي به متخصصان ذيربط با استناد به مدارك ارائه شده نظر دهد ولي اگر غير از آن باشد هرچنداشتباه غيرعمدي باشد موجبات استرس را فراهم كرده است .

بازخورد عملكرد

يكي ديگر از حوزه هايي كه استرس شغلي باز هم با مديريت منابع انساني بستگي پيدا مي كند، بازخورد عملكرد است . دريافت بازخورد مي تواند عملكرد و انگيزه راتقويت كند، و به همين قياس ، فقدان بازخورد ممكن است عامل بالقوه اي براي استرس شغلي باشد.

رابطه بين استرس شغلي و بازخورد عملكرد

1 - فرم ارزشيابي : به كارگيري نوعي فرم ارزشيابي كه نمونه هاي رفتاري روشني ازعملكرد را نشان نداده ، بلكه دربردارنده نوعي ارزيابي ابتكارعمل باشد.

2 - فراواني : هرچه فرد بازخورد مستقيم را به دفعات كمتر دريافت كند به احتمال بيشتردستخوش استرس مي شود.

پاداشها

پاداشي كه براي انجام كار به كاركنان داده مي شود اگر بي مورد و نابجا باشد حقي دربين كاركنان محسوب مي شود كه قطع كردن آن نيز عامل بالقوه ديگري است كه ممكن است آنها را دستخوش استرس كند.

تعهد

اگر مدير يا سرپرستي به قول و تعهد خود درقبال زيردست عمل نكند و همچنين برعكس اگر همين كار توسط زيردست صورت گيرد موجب استرس در فرد مقابل شده وباعث دلسردي و كارشكني خواهدشد.

تبعيض

اگر موسسه اي بين كاركنان تبعيض قايل شد و دليل محكم و قانع كننده اي براي آن نداشت حتما دربين كاركنان اختلافاتي به وجود خواهدآمد كه استرس زائيده آن است .لازم است اطلاعاتي در اين مورد به كاركنان داده شود تا استرسي كاذب به وجود نيايد.چرا كه تعيين كننده حقوق در اين نوع موسسات ، ميزان نحوه و كيفيت تلاش كاركنان است .

انتقالهاي شغل و حرفه

اجبار به تغيير يا انتقال از هر نوعي كه ممكن است استرس زا باشد. چرخش شغل اداره ممكن است فرد را در معرض استرس قرار دهد زيرا در او احساس ناپايداري وناتواني پديد مي آورد و از خواستهاي كاري ناشناخته مي ترساند.

ترك كار

موردخاصي از انتقال يا گذر شغلي هنگامي پيش مي آيد كه شاغل محيط كارش راترك مي كند. در اين هنگام است كه چندين عامل استرس زا بروز مي كنند و فرد را به خطرمي اندازد.

فناوري و خصيصه هاي مادي

در رابطه با متغيرهاي مادي ، استرس زماني رخ مي دهد كه حداقل شرايط زيستي وايمني جسماني حفظ نشده باشد. خصيصه هاي مادي كار را كه بالقوه استرس زا هستنداغلب به عنوان محركهاي استرس كاري معرفي كرده اند. زيرا اين محركها اغلب درمحيطهاي كاري مشاهده مي شوند كه كاركنانشان كارگرند.

عوامل مادي استرس در محيط كار

نور:

نور ناكافي در كارگاه ;

تابش شديد و خيره كننده نور در آزمايشگاه .

سروصدا:

قرارگرفتن مداوم درمعرض سروصداي ماشين آلات ;

شرايط خاص رواني در شركت ;

مزاحمت صداهاي بلند در اداره .

دما

سرماي شديد در بناهاي باز و بي در و پيكر;

قرار گرفتن طولاني در معرض گرما در كارخانه هاي توليدي ;

نوسان در دماي فضاي اداره .

ارتعاش و حركت :

تجهيزات عملياتي (مانند مته ضربه اي );

راندمان ماشينهايي مانند چنگك بالابر.

هواي آلوده :

تنفس گازها و دودهاي سمي در آزمايشگاه فرآوري ;

قرارگرفتن پوست بدن در معرض عامل بيماري زا در كارخانه هاي شيميايي ;

قرارگرفتن در معرض پرتوهاي راديو اكتيو به هنگام حادثه در كارخانه هاي انرژي اتمي .

(البته درتمامي كارخانجات وسايل و لباس ايمني به كاركنان تحويل گرديده اين كاركنان هستند كه بايستي با درنظر گرفتن سلامتي خويش و مسائل اقتصادي و بهداشت كارخانه از آنها استفاده كنند، چرا درصورت عدم استفاده عواقبي همچون استرس درپي خواهدداشت ).

عاملهاي آرگونوميك :

كار تنظيم شده ماشيني در خط توليد;

بار كاري زياد بر ماهيچه ها در محوطه الوار و چوب ;

فشار شديد حسي از صفحه فرمان كابين خلبان هواپيما.

ارتباط خانه و محل كار

باتوجه به تحقيقات روانشناسي ، درعمل مشاهده شد. كه در جامعه كنوني كه بامشكل اقتصادي روبروست ارتباط بين خانه و كار را بيشتر به هم نزديك كرده و اين رابطه يك رابطه مستقيم است . تحقيقات نشان مي دهد اگر كارگري در خانه با مشكلي روبروباشد بي شك آن را با خود به محيط كار خواهدآورد و برعكس اگر در محيط كار با مشكلي روبرو شد بي شك آن را با خود به محيط خانه خواهدبود. در اينجا بايد پرسيد:

1 - اگر ارتباط ميان خانه و كار به كلي قطع شود آيا مشكل كاركنان كاهش خواهديافت ؟

2 - اگر ارتباط كار و خانه بيشتر باشد آيا مشكل كاركنان كاهش خواهديافت ؟

در پاسخ به سوال اول مي توان گفت : برخلاف جوامع غربي در جامعه ما كه داراي احساسات ظريف و مردمي است ، اين كار عملي نيست .

اما در رابطه با جواب سوال دوم مي توان گفت كه اگر مشكل اقتصادي خانواده برطرف شود، كارگر بدون استرس و با روحيه عالي و پرنشاط در سر كار حاضر مي شود وديگر موقع كار به فكر اجاره خانه ، خريد خانه ، خريد وسايل ضروري خانه و هزار مساله گفته شده يا نشده ديگر نخواهد افتاد.

شايد بزرگترين هزينه اي كه بر اثر استرس شغلي پديد مي آيد و محاسبه آن نيز از همه دشوارتر است ، خسارت هايي است كه درنتيجه اشتباه كاركناني رخ مي دهد كه به كارهاي حساسي اشتغال دارند. مثلا فردي كه شغلش كنترل و پيش بيني جريانهاي هواشناسي است ، ممكن است با يك اشتباه ساده ، خسارتهاي جبران ناپذيري به زندگي مردم واردكند.

بسياري از حوادث ضمن كار ممكن است بر اثر استرسهاي شغلي اتفاق افتند. به طورتقريب محاسبه كرده اند كه هرسال در ايالات متحده بيش از دو ميليون كارگر بر اثرحادثه هاي ناشي از كار دچار آسيبهاي معلوليت زا مي شوند، و همين طور هر سال 15000نفر در حادثه هاي ناشي از كار جان خود را از دست مي دهند.

زيان ديگري كه چندان هم به چشم نمي آيد، اما جبران ناپذيرتر از بقيه بوده و متوجه زندگي انسانهاست ، آثار و بازتاب استرسهاي شغلي است كه موجب خراب شدن روابطافراد بويژه همسران مي شود. استرس شغلي مشكلي است كه ابعاد اقتصادي باورنكردني دارد و شايان توجه بسيار است . به همين دليل بسياري از شركتها با تمهيداتي به نام برنامه هاي كمك به كاركنان (EAP) كوشيده اند به طور جدي با استرس شغلي مقابله كنند.

در دهه اخير، موضوع فشار عصبي و آثار آن در سازمان موردتوجه بسيار قرارگرفته ويكي از مباحث اصلي رفتار سازماني را به خود اختصاص داده است . علي رغم اين نظر كه فشارهاي عصبي مفيد نيز وجود دارد و مقداري از فشارهاي عصبي براي ايجاد تحرك وتلاش در انسان ضروري است ، زماني كه بحث فشار عصبي مطرح شود بيشتر به عوارض و ضايعات آن توجه شده و فشار عصبي مضر مدنظر قرار مي گيرد. به هرحال فشار عصبي حاد نيروي انساني سازمان را ضايع مي كند و پايه هاي سازمان را متزلزل مي سازد.بدين ترتيب است كه فشار عصبي در سازمان همچون آفتي ، نيروها را تحليل مي برد وفعاليتها را عقيم مي سازد. از ميان نشانه هاي عمومي استرس موارد زير ازجمله بي اشتهايي يا اشتهاي زياد، بي خوابي يا خواب بيش از اندازه ، دردهاي مداوم ، خلاء ذهني واحساسي ، استرس در محيط كار، درگيري با كارفرما، ترس از شكست ، برنامه هاي كاري فشرده ، نبودن امكانات كافي و رابطه استرس با ميزان انجام كار آشكارتر است . شناسايي عوامل استرس زاي كاركنان و يافتن راهبردهايي درجهت پيشگيري و رفع اين عوامل بسيار حائزاهميت است .

نتيجه گيري

در اين مقاله بسياري از جنبه هاي گوناگون شغل را بررسي كرديم بويژه عاملها يامتغيرهايي كه به محيط كار بستگي دارد. اين عوامل دامنه پهناوري را دربرمي گيرند. از فردشاغل گرفته تا محيط بي واسطه كار و حتي كل سازمان و در ابعاد گسترده تر اقتصاد ملي ،اما بسياري از اين عوامل را مي توان با مداخله موثر تغيير داد.

حال باتوجه به بحثهايي كه صورت پذيرفت پيشنهاد مي گردد تا نظام مديريت مشاركتي از طريق تدوين سيستمي درقالب سيستم ارائه پيشنهادات در محيط شركتهاپياده گردد. ازطريق :

الف ) آشناكردن افراد خانواده با محيط كار از طريق بازديد با برنامه هاي جنبي (به طور مثال يكي از شركتهاي معتبر تركيه به نام شركت CEMTAS اعلام كرده كه يك خانواده بزرگ است . به طوري كه پرسنل را تشويق به ارتباط بيشتر در مناسبات و جشنهاي ملي و ميهني مي كند. همچنين علاقه مند ايجاد رابطه فاميلي بين پرسنل است . در روز ملي درخت كاري هر ساله كليه پرسنل به همراه مديريت ارشد و عالي شركت در اين جشن شركت كرده واقدام به نهال كاري مي كنند، به گونه اي كه براي هر سال كاري يك منطقه درختكاري شده به صورت مجزا با قيد شماره سال مشخص شده است . ضمنا در برخي از روزهاي سال كليه افراد به همراه خانواده هايشان در ضيافتهاي شام و مسافرتهاي دسته جمعي شركت مي كنند).

ب ) تشويق افراد خانواده ، خصوصا خود كاركنان براي ارائه پيشنهادات و انتقادات

ج ) ارج نهادن به پيشنهادات و انتقادات دريافتي هرچند بي مورد

د) حفظ ارتباط في مابين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:30  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

اختلالات روانی

مقدمه

اینکه بدانیم واقعاً بیماریم یا خیر، کار راحتی نیست. برخی افراد ممکن است بیماری خاصی نداشته و سالم باشند، اما در کل، احساس خوبی نداشته باشند. برخی دیگر ممکن است احساس کنند که سالمند و هیچ مشکلی ندارند؛ اما مثلاً مبتلا به فشار خون بالا باشند که خود در نهایت، می‌تواند سبب حملات قلبی و سکته شود. مطالعه در مورد انواع بیماریها را علم پاتولوژی می‌نامند. مطالعه گسترده‌تر در مورد انواع بیماریها و همچنین روش درمان هر کدام را علم پزشکی می‌نامند.

تعاریف بیماری

بیماری، هر نوع وضعیت غیر عادی در بدن (جسم) یا روان است که سبب بروز ناراحتی، عملکرد بد و یا نگرانی خود فرد مبتلا یا اطرافیان او می‌شود. گاهی از این واژه برای انواع جراحات، معلولیتها، ناهنجاریها، علائم بیماری، رفتارهای انحرافی یا حالتهای غیر معمول در عملکرد یا رفتار استفاده می‌کنند.

دیدگاه زیست شناسی

در زیست شناسی، هر نوع حالت غیر عادی در موجود زنده که عملکرد بدن او را مختل کند، بیماری نام دارد. گاهی از این واژه برای بیان حالتهای غیرعادی، نگران کننده یا عملکرد بد در حوزه‌های دیگر نیز استفاده می‌کنند؛ مثل بیماری جامعه.

دیدگاه پزشکی قدیم و جدید

در پزشکی قدیم، هر بیماری عامل مشخصی دارد و همراه با علائم و نشانه‌های خاصی بروز می‌کند و هر بیماری علائم خاص خود را دارد. ولی امروزه وجود یک حالت خاص در فرد و بیماری نامیدن آن حالت، کاملاً به دید افراد اجتماع بستگی دارد. برای مثال، ظرف 40 سال اخیر در آمریکای شمالی، افرادی که قد کوتاه بوده و یا چاق می‌باشند، بیمار محسوب شده و باید درمان شوند. ممکن است یک حالت خاص را در جایی یا در دوره زمانی خاصی بیماری بنامیم؛ اما در مکان یا زمان دیگر مسئله بدین شکل نباشد. مثلاً در جامعه آمریکا، امروزه ناهنجاری بی‌اعتنایی به قصد نشان دادن مخالفت، نوعی بیماری محسوب می‌شود؛ در حالی که در برخی جوامع یا در همین جامعه تا چند وقت پیش، چنین ناهنجاری را بیماری به حساب نمی‌آوردند.

رده‌بندی بیماریها

بیماریهای مسری

یکی از وسیعترین گروه بیماریها، بیماریهای مسری هستند که عوامل بیماری زا مثل باکتری، قارچ، ویروس، انگل و ... مسبب این دسته از بیماریها می‌باشند. بیماریهای انگلی جزو بیماریهای مسری نیستند؛ اما بیشتر با این دسته از بیماریها مرتبطند. بیماریهای انگلی را پروتوزوآ و کرم ایجاد می‌کند. از جمله بیماریهای مسری عبارتند از: آنفلوانزا، مالاریا، وبا، حصبه، اسهال خونی، سرخک، آبله مرغان‌، طاعون، سل، بیماریهای مقاربتی، ایدز، سارس (ناهنجاری شدید دستگاه تنفسی)، هپاتیت (یرقان) و ... .

بیماریهای ژنتیکی

بیماریهای ژنتیکی، دسته دیگری هستند که به دلیل حضور یا عدم حضور یک ژن خاص در DNA، ایجاد می‌شوند. از جمله بیماریهای ژنتیکی عبارتند از: هموفیلی، کم خونی، تالاسمی، سندرم داون، کور رنگی، شب کوری و ... .

بیماریهای سمی

بیماریهای سمی به دلیل مواجه شدن با مواد سمی موجود در طبیعت حادث می‌شوند. مثل مسمومیت دارویی، مسمومیت غذایی، مار گزیدگی، زنبور گزیدگی و ... .

بیماریهای ناشی از سوء تغذیه

این بیماریها به دلیل فقدان یا کمبود مواد مغذی در رژیم غذایی افراد بوجود می‌آید. بیماریهای بری بری، اسکوروی، راشیتیسم (نرمی استخوان)، کم خونی ناشی از فقر آهن، پوکی استخوان و ... از جمله بیماریهای ناشی از سوء تغذیه هستند.

بیماریهای خودایمنی

بیماریهای ناشی از عملکرد غیر عادی سیستم ایمنی، به دلیل حمله دستگاه ایمنی بدن به بافتهای خود بدن اتفاق می‌افتد. اسکلرودرما ، سفت شدگی بافتها و ... از این دسته‌اند.

بیماریهای روانی

بیماریهایی هم وجود دارند که صرفاً زاییده افکار و عقاید شخصی هستند، مثل پاره‌ای از بیماریهای روانی. عمده ناهنجاریهای عصبی و بیماریهای روانی عبارتند از: اسکیزوفرنی، ناهنجاری دو قطبی، افسردگی بالینی، ناهنجاری در عمل بلع، جنون، افسردگی پس از زایمان، اضطراب و
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:57  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

سیاست های پولی ومالی


وزارت امور اقتصادي و دارائي
چاپ  ايميل

الف : هدف

تنظیم سیاست های اقتصادی و مالی کشور و ایجاد هماهنگی در امور مالی و اجرای سیاست های مالیاتی و تنظیم و اجرای برنامه همکاری های اقتصادی و سرمایه گذاری های مشترک با کشور های خارجی

ب : وظایف

- تنظیم سیاست های اقتصادی و مالی کشور و ایجاد هماهنگی در اجرای آنها

- پیشنهاد ، دریافت ، بررسی و انجام کلیه امور مربوط به سرمایه گذاری های ایران درخارج و سرمایه گذاری های خارجی در ایران و همچنین کمک های اقتصادی و فنی به کشور های خارجی

- پرداخت وام و اعتبار به دولت ها و موسسات خارجی و بین المللی و همچنین تحصیل و استفاده از وام ها و اعتبارات خارجی

- تنظیم و اجرای برنامه همکاری های اقتصادی مالی و فنی ایران با سایر کشور هاو سازمان ها و موسسات اقتصادی و مالی ، بین المللی و ایجاد هماهنگی در اعمال نظارت بر اینگونه رواب و مناسبات بین المللی

-   نظارت بر فعالیت های مالی و اقتنصادی بخش خصوصی در جهت اجرای برنامه های توسعه اقتصادی

اجرای تکالیف مربوط به امور پولی ، بانکی ، بیمه ای ، ارزی و اعتباری کشور که بموجب قوانین و مقررات موضوعه به عهده وزارت امور اقتصادی و دارائی محول می گردد .

نظارت بر تشخیص و وصول مالیات های مستقیم و همچنین وصول مالیات های غیر مستقیم و حقوق و عوارض و هزینه های گمرکی

مراقبت در امر وصول سایر منابع در آمدی دولت که در قانون بودجه کل کشور منظور می شود .

اجرای مراقبت عمومی واردات ، صادرات ، قرارداد های بازرگانی ، موافقتهای پایاپای و اعمال مقررات گمرکی درباره معافیت ها و ممنوعیت ها

ایجاد تسهیلات و کمک های لازم به کارگران و کشاورزان در خرید سهام واحد های تولیدی مشمول قانون گسترش مالیکیت واحد های تولیدی

تمرکز وجوهی که از محل در آمد ها و سایر منابع تامین اعتبار منظور در بودجه عمومی دولت وصول می شود و همچنین در آمد شرکت های دولتی به استثناء بانک ها و موسسات اعتباری و شرکت های بیمه در حساب های خزانه نزد بانک مرکزی و برقراری ترتیبات لازم برای اینکه شرکت های دولتی بتوانند بموقع از وجوه خود استفاده نمایند .

تمرکز وجوه سپرده وزارتخانه ها و موسسات و شرکت های دولتی درحساب های خزانه نزد بانک مرکزی

افتتاح حساب های بانکی وزارتخانه ها و موسسات و شرکت های دولتی در بانک مرکزی یا شعب سایر بانک های داخلی در مرکز و شهرستان ها

تخصیص اعتبارات لازم برای هزینه های جاری و عمرانی با همکاری سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور و ابلاغ آن به دستگاه های اجرائی مربوط

پرداخت اعتبارات مصوب بودجه کل کشور اعم از اعتبارات جاری و عمرانی و اختصاصی به حساب های بانکی وزارتخانه ها و موسسات و سایر دستگاه های اجرائی و نیز پرداخت بدهی ها و وصول مطالبات ناشی از اجرای برنامه های عمرانی گذشته

ایجاد تسهیلات لازم در پرداخت ها از طریق واگذاری تنخواه گردان حسابداری به دستگاه های اجرایی

رد سپرده های قابل استرداد و همچنین وجوهی که زائد بر میزان مقرر وصول می شود.

صدور حواله اعتباراتی که در بودج عمومی به عنوان کمک برای عملیات جاری شرکت های دولتی یا به عنوان کمک و اعانه به موسسات غیر دولتی منظور می شود .

رسیدگی و موافقت با پرداخت دیون محقق برذمه وزارتخانه ها و موسسات دولتی از محل اعتبار دیون بلامحل

واگذاری پیش پرداخت برای رفع احتیاجات سال بعد وزارتخانه ها و موسسات دولتی با رعایت مفاد ماده 77 قانون محاسبات عمومی کشور

تسلیم صورتحساب دریافت ها و پرداخت ها ماهانه مربوط به حسابهای در آمد بودجه عمومی دولت و سپرده های وزاتخانه ها و موسسات دولتی به دیوان محاسبات کشور

تعیین نمونه اسنادی که برای پرداخت هزینه ها مورد قبول واقع می شود و همچنین مدارک و دفاتر و روش نگهداری حساب با هماهنگی دیوان محاسبات کشور

دریافت صورتحساب های ماهانه و سالانه از دستگاه های اجرایی برای بررسی و درج در صورتحساب عملکرد بودجه سالانه کل کشور

اخذ ترازنامه و حساب سود و زیان سالانه شرکت های دولتی برای بررسی و درج خلاصه انها در صورتحساب عملکرد بودجه سالانه کل کشور

تهیه  و تنظیم صورتحساب عملکرد بودجه سالانه کل کشور

دادن مهلت و یا تخصیص بدهی اشخاص به وزارتخانه ها و موسسات دولتی

بررسی و اظهار نظر در مورد لوایح و همچنین تصویبنامه های پیشنهادی دستگاه های اجرایی که جنبه مالی ، محاسباتی ، معاملاتی ، بانکی و اقتصادی دارند.

مبادله قرارداد و وصول اقساط وام های پرداختی به دستگاه های اجرایی از محل اعتبارات عمرانی جهت اجرای طرح های عمرانی انتفاعی

رسیدگی به موجودی و نظارت و تمرکز حساب اموال دولتی در اختیار دستگاه های اجرایی نگهداری اسناد مالکیت اموال غیر منقول دولت که حق استفاده آنها بعهده دستگاه های اجرائی ذیربط می باشد .

رسیدگی به موارد تخلف از اجرای مقررات در ار پرداخت ها و اقدام در مورد آنها طبق ماده 91 قانون محاسبات عمومی کشور

تهیه و توزیع و همچنین نظارت بر چاپ اوراق بهادار کنترلر دولت و سایر اوراقی که برای وصول در آمد های عمومی دولت منظور در قانون بودجه کل کشور مورد استفاده قرار می گیرد .

انتصاب ذیحساب و معاون ذیحساب در دستگاه های اجرائی طبق مقررات ماده 31 قانون محاسبات عمومی کشور

انجام سایر وظایفی که بر طبق مقررات قانون محاسبات عمومی کشور و سایر مقررات مالی به وزارت امور اقتصادی و دارائی محول گردیده است

تضمین وام ها و اعتبارات اعطائی به دولت

بررسی بودجه و ترازنامه و حساب سود و زیان شرکت های دولتی که سهام آنها متعلق به دولت است برای طرح و تصویب در مجامع عمومی شرکت های مزبور

انتشار اوراق مشارکت در چهارچوب مقررات قانونی و آیین نامه های اجرایی مربوط

صدور اجازه استفاده از ماشین های نقش تمبر غیر پستی در وزارتخانه ها و موسسات دولتی نظارت بر نحوه کار آنها و همچنین انجام سایر تکالیفی که طبق قانون استفاده از ماشین های نقش تمبر به عهده وزارت امور اقتصادی و دارایی محول گردیده است .

توزیع و فروش سفته و بارنامه تجارتی از طریق شبکه بانکی کشور و نگاهداری حساب آنها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:45  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

قشر بندی اجتماعی


۱. قدرتِ یک سیستم، دامنه ی امکانات عملیِ آن برای دستیابی به هدفی معلوم است. تمام سیستمهای پیچیده ی هم افزا ، می توانند میان وضعیت موجودشان و حالت مطلوبی فرضی تمایز قایل شوند. این تمایز، به صورت تنشی تجربه می شود که که شکاف میان آنچه که هست و آنچه که باید باشد را نشان می دهد. قدرت، همان بختِ سیستم برای پل زدن روی این شکاف، و توانایی عبور از حالت موجود به وضع مطلوب است.
سیستمهای پیچیده، طیفی بسیار گسترده از نظامها را شامل می شوند که به لحاظ جنس، ساختار، عملکرد، و مقیاس، از تنوعی چشمگیر برخوردارند. یک سلول، یک بدنِ زنده، یک گونه ی گیاهی یا جانوری، یک زیستگاه طبیعی، یک سازمان، و یک جامعه، همگی می توانند به عنوان سیستمی پیچیده در نظر گرفته شوند. همه ی این سیستمها، نظامهایی کارکردی هستند که به دستگاهی تخصص یافته و کارآمد برای شناسایی وضعیت موجود و مطلوب، و فرآیندی بغرنج برای گذار از اولی به دومی مسلح هستند. سیستمهای پیچیده، از هر جنس و رده ای که باشند، و در هر مقیاسی که مشاهده شوند، ماشین هایی برای حل مسئله هستند. مسئله ی اصلی تمام سیستمهای پیچیده، پایداری، تداوم، و بقاست. تنش، اگر در عامترین و انتزاعی ترین شکل صورتبندی شود، به عبارتِ بقا قابل تحویل است. تمام سیستمها برای باقی ماندن و تداوم یافتن در محیطی آشفته تلاش می کنند. وضعیت موجود تمام آنها، با وضعیت مطلوبی که نشانگر پایداری و سازگاری بیشتر است، تفاوت دارد و به این ترتیب بقا را می توان مسئله ی عامِ تمام سیستمهای پیچیده دانست.



 


نخست: منابع مادی، عین، ملموس، کمیت پذیر، و مصرف شدنی که بوردیو آن را سرمایه ی اقتصادی می نامد.
دوم: منابع نمادین، ناملموس، کیفی، و مصرف ناشدنی که به روایت بوردیو سرمایه ی فرهنگی نامیده می شود.
منابع اقتصادی و فرهنگی از یک جنبه ی مهم -که مورد تاکید بوردیو هم نیست،- با هم تفاوت دارند. آن هم این که سرمایه ی فرهنگی امری مصرف پذیر است و بنابراین بازی حاصل جمع صفر درباره اش مصداق دارد. در حالی که محتوای اصلی منابع فرهنگی نمادهایی است که مصرف پذیر نیستند و تکثیر شدنشان گاه به تثبیت اعتبار و کارآیی شان هم می انجامد.


شاید اشاره به مثالی در این زمینه روشنگر باشد.
یک شهروند تهرانی را در نظر بگیرید. قدرتِ این شهروند در سطح اجتماعی چگونه تعیین می شود؟
در نخستین نگاه، می توان دریافت که شهروند مورد نظر از دامنه ای از منابع مادیِ تولید کننده ی لذت، و ضامن بقا برخوردار است. این منابع را می توان در قالب مقدار اندوخته ی بانکی اش، ارزش ملک و املاکش، درآمد ماهیانه اش، و مقدار اموال منقولش تخمین زد. ساده ترین نمود این تخمین، آن است که شهروند مورد نظر اگر در لباسی خوش دوخت و پربها از خودروی گران قیمتش، خارج شود، در رهگذرانِ ناشناس احترام بیشتری را بر می انگیزد، تا وقتی که لباسی پاره و مندرس در برداشته باشد و پا برهنه در خیابان راه برود.
به همین ترتیب، وقتی برای نخستین بار درمنزل دوستی تازه و هنوز ناشناخته مهمان می شوید، بر مبنای موقعیت جغرافیایی خانه ی وی، مساحت آن، و ارزش متوسطِ زمین در محله اش، جایگاه اجتماعی اش را تخمین می زنید و (معمولا) بر مبنای آن ارزش دوستی تان با وی را تعیین می کنید.


منابع مادی، چنان که گفتیم، قابل مصرف هستند. این بدان معناست که دوست تازه ی شما نمی تواند بدون فرسوده کردنِ خانه ی مجللش در آن زندگی کند. ماشین، لباس، و سپرده ی بانکی، نیمه عمرهایی مشخص دارند. ارزش این منابع با گذر زمان و استفاده ی مکرر از آنها -به دلیل فرسودگی، استهلاک، تورم، یا هرچیز دیگر،- کاهش می یابد. این بدان معناست که منابع اقتصادی در جریان زمان رو به زوال می روند و باید مرتبا تجدید شوند.
علاوه بر این، بازی اقتصادی بر سر این منابع از نوع بازی حاصل جمع صفر است. سکونت دوست شما در خانه ی مجللش، بدان معناست که هیچ کس دیگری نمی تواند در همان منزل ساکن شود. منابع مادیِ لذت، تمام شدنی هستند و بنابراین نمی توان به طور نامحدود به شکلی اشتراکی از آنها بهره برد. بستنی ای که در دست کودکی است، یا باید توسط او خورده شود و یا دوستانش. همگان نمی توانند یک بستنی را بخورند. این بدان معناست که یک اسکناس خاص -که پس از شماره حساب و رقم موجودی نمادین ترین شکلِ سرمایه ی اقتصادی است، یا مال من خواهد بود و یا مال شما. این بازی حاصل جمع صفر، به همراهِ حقیقتی که در میراییِ منابع مادی نهفته است، مبنای پویایی اقتصاد در جوامع انسانی است.


منابع فرهنگی اما، وضعیتی دیگر دارند. بگذارید بار دیگر به همان شهروند تهرانی بازگردیم.
مقدار احترامی که آن شهروند از محیطش جذب می کند، و نفوذ و قدرتی که در سطح اجتماعی از خود ظاهر می کند، تنها به مساحت خانه و مدل ماشین و تعداد صفرهای موجودی بانکی اش بستگی ندارد. عامل دیگری هم هست که یک شهروند قوی و ضعیف را از هم متمایز می کند. عاملی که به طور عامیانه در قالب عباراتی مانند سواد، تحصیلات، یا به قول قدیمی ترها، "کمالات" نامگذاری می شود. ساده ترین نمودِ این سرمایه ی فرهنگی، در جوامع سنتی، به سن و سال مربوط می شده است. با توجه به وضعیت ابتداییِ نظامهای آموزشی در جوامع سنتی، و همریختیِ عمومیِ محتوای اطلاعاتیِ تخصصهای اجتماعی، سالیانِ گذشته بر یک نفر، می تواند شاخص خوبی برای نشان دادن مقدار تجربه و دانش زیسته ی فرد محسوب شود. به همین دلیل هم سرمایه ی فرهنگیِ جوامع سنتی معمولا به صورت پیرسالاری نمود می یابد و در قالب احترام به ریش سفیدها و گیس سفیدها تبلور می یابد.


در جوامع مدرن، چنان که دانیل بل اشاره کرده است (وبستر، ۱۳۸۰)، دانایی و اطلاعات به عاملی محوری در سازماندهی تقسیم کار اجتماعی تبدیل شده است. حالا دیگر به کمک نظامهای آموزشی پیچیده و پرشاخه ای که وظیفه ی تربیت نیروهای انسانیِ مورد نیاز در قلمروهای گوناگون را برعهده دارند، عاملی انتزاعی مانند مدرک و تخصص بیشتر از سن و سال و تجربه ی زیسته اهمیت می یابد. به این ترتیب عناصر نمادینی مانند سطح تحصیلات، شغل، تخصص و سطح فرهیختگی نشانگر مقدار سرمایه ی فرهنگی فرد تلقی می شوند.
شهروند تهرانی مورد نظر ما، اگر دارای مدرک دانشگاهی معتبری باشد، یا شغلش با تخصص و کار فکری زیادی گره خورده باشد، محترم و ارزشمند تلقی می شود. دگردیسی در ارزشهای فرهنگی، با تحول در الگوی صورتبندی سرمایه ی فرهنگی همراه است. بر همین مبناست که می توان جوامع باستانی را پیرسالار، و جوامع امروزین را جوان سالار دانست، یا محورِ فرهمندی در جوامع سنتی را دین مدار، و در جوامع مدرن را علم مدار دانست.
یکی از انواعِ سرمایه ی فرهنگی که بوردیو بر آن پافشاری نکرده ولی در جوامع شرقی مانند کشورمان از اهمیت زیادی برخوردار است، مفهومی است که مارسل موس با عنوانِ "اعتبار جمعی" از آن یاد می کند.


اعتبار جمعی، شبکه ای از روابط رسمی و غیررسمی است که سپهر ارتباطی یک عضو جامعه را با سایر اعضای آن جامعه تشکیل می دهد و بر مبنای مدل موس، به کمک شبکه ای از تبادل هدایا تداوم می یابد. خوشه هایی از ارتباطهای دوستانه، روابط کاری، آشناییهای صمیمانه و رفاقتها، در اطراف هر کنشگر اجتماعی وجود دارند که امکان دستیابی غیرمستقیم ایشان را به منابعی که به طور طبیعی در اختیارشان قرار ندارند، فراهم می سازند. شکلِ عامیانه ی این نوع از سرمایه ی فرهنگی، امروزه با عنوان پارتی بازی مورد استفاده قرار می گرد. عنوانی که نخستین بار در دهه ی بیست خورشیدی به دنبال تاسیس ناگهانی احزاب فراوان و زد و بندهای پنهانی اعضای ایشان زبانزد شد. با وجود بار منفی ای که این مفهوم در حال حاضر دارد، می توان این شکلِ خاص از سرمایه ی فرهنگی -یعنی روابط انسانی- را در شکلی عامتر و فراگیرتر هم تعریف کرد و ریشه هایش را تا دوران پیشامدرن، در آن زمانی که بازرگانان و اندیشمندان بر مبنای روابطشان با بزرگان و عوام معتبر یا بی اعتبار پنداشته می شدند، پیگیری کرد.
این دو شاخه ی متمایز از صورتبندی قدرت اجتماعی (یعنی سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی)، گذشته از این جنبه ی اصلی تمایز، وجوه شباهتی هم با هم دارند.


نخستین شباهت آن که هردوی این نظامها سطوح متفاوتی از برخورداری از "سرمایه" را در نظامی قراردادی و پویا رمزگذاری می کنند. در زمینه ی سرمایه ی اقتصادی، سکونت در محله های خاصی از شهر، و سوارشدن بر مدل خاصی از ماشین، گران قیمت و ارزشمند تلقی می شود، بدون آن که ارتباط منطقی و درونیِ محکمی میان این انواعِ گران قیمت و لذتِ ناشی از آنها برقرار باشد. زیستن در محله های بالای شهر تهران، به دلیل سرمای زمستانه شان، شیب زمینشان، نزدیکیشان به مراکز فعال زلزله در شهر، و دوری شان از مراکزاداری و تجاری شهر، در ظاهر باید نامطلوب جلوه کند، اما در عمل چنین نیست و زیستن در محله ای به نسبت پرت و بد آب وهوا از شهر تهران -که قیمت خانه در آنجا بالاست،- بر زیستن در روستایی آرام و سرسبز در حواشی شهر ترجیح داده می شود. وضعیتی که دقیقا معکوسش را در شهرهای ایالات شمالی آمریکا شاهد هستیم. به همین ترتیب هیچ تضمینی وجود ندارد که لذتِ ناشی از استفاده از فلان خودروی گران یا فلان غذای کمیاب، از رقبای فراوانتر و ارزانترشان بیشتر باشد.


چنین الگویی از رده بندیِ منابع سرمایه در حوزه ی فرهنگی هم دیده می شود. برخورداری از منابع فرهنگی خاصی ارزشمندتر از سایر منابع پنداشته می شود، بدون آن که دلیلی منطقی یا ضرورتی کارکردی این امر را توجیه کند. در عمل، -البته پس از "اصلاحاتِ" سالهای اخیر- هیچ دلیل منطقی ای برای برتری فارغ التحصیلان فلان دبیرستان نامدار بر دانش آموخته ی بهمان مدرسه ی جنوب شهروجود ندارد. سطح امکانات و اندوخته ی علمی بسیاری از دانشجویان دانشگاه آزاد از همتایانشان در دانشگاه سراسری بیشتر است، و دلیلی وجود ندارد که رشته ای مانند هوشبری یا اُرتوپدی از رشته ای مانند پزشکی "پست تر" باشد. (در واقع از نظر راحتیِ شغلی، درآمد، و آینده ی شغلی شاید رشته ی دوم مطلوبتر هم باشد.) با این وجود می بینیم که سیاهه هایی بلند بالا و دقیق در حوزه های گوناگون فرهنگی وجود دارد که برتریها هم ارزیهای نمادهای مختلف فرهنگی را نشان می دهد. داوطلبان کنکور بر مبنای فهرستهایی که بهترین رشته ها و بهترین دانشگاه ها را رده بندی می کند، انتخاب رشته می کنند و قشر فرهیخته بر مبنای سیاهه هایی از کتابهای پرفروش و مشهور مطالعات خود را تنظیم می نمایند. این نظام رده بندی با الگویی بسیار همگون در سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی مشترک است.


این نظام رده بندی، منابع قدرت را که در حالتِ عادی زمینه ای پیوسته و فراگیر از امکانات عملیاتی و جذب کننده های لذت هستند، به کوانتوم هایی متمایز، رقیب، و گسسته تبدیل می کند. به این ترتیب زیرواحدهای "منابع قدرت"، از هم تفکیک می شوند، در سپهری معنایی برچسب می خورند، و به شبکه ای بغرنج از گزینه های منفرد و مستقل تحویل می شوند. این روند، به چیزوارگیِ سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی منتهی می شود. به این ترتیب، منابع فراگیر و عامِ قدرت به محصولاتی تبادل پذیر و قابل خرید و فروش تبدیل می شوند. این همان کالایی شدنِ زندگی مادی است که مورخان مارکسیست بدان اشاره کرده و اندیشمندان مکتب فرانفکورت نقدش نموده اند. کالایی شدنی که در جوامع مدرن از دامنه ی زندگی مادی فراتر می رود و سپهر روندهای معنایی و فرهنگی را نیز در بر می گیرد.
جوامع مدرن، نظامهایی اجتماعی هستند که اشکال سرمایه در آن شاخه شاخه و متنوع شده اند و دامنه ای بسیار گسترده از گزینه های رقیب را در برابر کنشگران اجتماعی تصویر کرده اند. ناممکن بودنِ شناساییِ ارزش تمام این گزینه ها، و شباهت چشمگیر منابع یاد شده به یکدیگر، کنشگرانی را که برای مصرف کالاها و تصاحب منابع قدرت تلاش می کنند، به اطلاعاتی وابسته می کند که از سوی خودِ این منابع برای توضیح دادن در مورد خودشان تولید شده اند. به این ترتیب، تولید اطلاعات در مورد منابع قدرت، به راهبردی برای تولید قدرت تبدیل می شود. این بدان معناست که شیوه ی توضیح دادن درباره ی یک کالا، خود به کالایی جدید تبدیل می شود.
پیدایش صنعت تبلیغات را می توان پیامدِ این جریان دانست.


با این تفاصیل، ارزش و جایگاه یک منبع قدرت در زمینه ای از معانی، برداشتها، و داده های جهت دار تعیین می شود. زمینه ای که بافتی ناهمگون و چندپاره را در بر می گیرند و به یک مرجعِ نظیم کننده ی منفرد و عالی قابل تحویل نیستند. این امر بدان معناست که فرض حضور یک مغز متفکرِ خبیث که در پشت پرده نشسته باشد و هژمونی مطیع سازِ مسلط را برنامه ریزی کند، یا تئوری های توطئه ای که تمام سازمان یافتگی منابع قدرت را در خدمت منافع گروه یا طبقه ی خاصی می دانند (مانهایم، ۱۳۸۰)، از دید نگارنده مردود هستند.
منابع قدرت، در متنِ مجموعه ی متکثر، برنامه ریزی ناشده، و چند پاره ی رقیبی از جریانهای تبلیغاتی و روندهای تبادلی صورتبندی می شوند. متنی چند لایه و موزائیکی، که هر بخشِ آن زیر تاثیر یک جریان فکری و منافع یک گروه است. متنی که توسط جریانهایی معمولا فکر ناشده، ناآگاهانه و تصادفی شکل می گیرد و بخشهای سنجیده و برنامه دارِ آن هم معمولا به پیامدهایی پیش بینی ناشده و غیرمنتظره منتهی می شوند.


 


۳. نظامهای دوگانه ی اقتصادی و فرهنگیِ تعیین کننده ی قدرت اجتماعی یک شهروند، لزوما همخوان نیستند. درعمل، راهبردهای منتهی به جذب یکی از آنها مستلزم چنان بسیج برنامه ریزی شده ای از نیروها و کردارهاست، که کامیابی در زمینه ی جذب منابع رده ی مقابل را ناممکن می سازد. این البته به معنای ناممکن دانستنِ تبدیل پذیریِ منابع یاد شده به هم نیست. منابع یاد شده، آنگاه که از مجرای راهبردهایی متفاوت به دست آمدند، می توانند با هم تبادل شوند و ترکیبهایی پیچیده را پدید آورند.


بگذارید به مثال سابقمان بازگردیم. شهروند تهرانیِ ما، در سنی که بالغ می شود، یعنی مقطعی از زمان که قرار است راهبردهای جذب قدرت خود را انتخاب کند، با دو گزینه ی اصلی روبروست: درس بخواند یا کار کند. درس خواندن، که معمولا با ادامه تحصیل در دانشگاه همراه است، هزینه گذاریِ زمانی ای را می طلبد که امکان پیشرفت در زمینه ی کار کردن را تحت الشعاع قرار می دهد. جوانی که کار کردن را انتخاب می کند، به زودی خود را در زمینه ای عینی و ملموس از رقابتهای اقتصادی بر سر منابع مادی می بیند، که با زمینه ی رقابتی انتزاعی و نظریِ جوان دانشجو قابل قیاس نیست. در نهایت، آن که کار کردن را برگزیده و دیگری که درس خواندن را انتخاب کرده، در بهترین حالت موفق به دستیابی به سرمایه ای ویژه و متفاوت با دیگری می شوند. یکی بازاری یا کارخانه داری ثروتمند می شود و دیگری دانشمندی تحصیل کرده. در نهایت، این دو به یکدیگر نیاز خواهند یافت. دانشمند برای تامین نیازهای مادی اش به حمایت کارخانه دار نیازمند است و فرد ثروتمند برای تامین اعتبار فرهنگی نیاز دارد تا فرد فرهیخته را در کنار خود داشته باشد. به این ترتیب راس هرم برخورداران از سرمایه های اقتصادی و فرهنگی، در حوزه ی منافعشان به هم پیوند می خورند. این همخوانی غایی سرمایه ها، در قالب برخی از نظمهای اجتماعی نمود می یابد. معتبرترین دانشگاه ها، گرانترین شهریه ها را هم از دانشجویانشان می گیرند، و گرانترین محله های شهر، مشهورترین نویسندگان و دانشمندان را هم در خود جای می دهند. پیوند یاد شده حتی می تواند در قالب اتحادهای خانوادگی هم بروز کند. مثلا در اواخر عصر قاجار، طبقه ی بالای شهرنشین ایران که غیرنظامی بودند، به دو گروهِ روحانیون و تجار بزرگ تقسیم می شدند. دو گروهی که به ترتیب نشانگر تمرکز سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی بودند. این که فرزندان روحانیون و بازاریان با هم وصلت می کردند، و در شرایط بحرانی از یکدیگر حمایت می کردند، نمودی از این اتحاد طبقاتی میان حاصبان دو نوع سرمایه است. نهضت تنباکو را با همین دید می توان تحلیل کرد و آن را ائتلافی موفق بین این دو گروه دانست. در ماجرای تنباکو، روحانیون به کمک تجار آمدند، و این کمکی بود که در جریان وقایعی مانند انقلاب اسلامی، که در آن روحانیون به کمک سرمایه ی اقتصادی بازاریان قدرت را به دست گرفتند، تلافی شد.
در شرایطی که حد و مرز میان زیرسیستمهای اجتماعی به دلیل بروز بحرانهایی در هریک از دو حوزه ی یاد شده، سست شود، امکانِ دارد معیارهای مربوط به این دو نوع سرمایه به قلمرو دیگری نشت کند.
به این ترتیب می بینیم که در شرایط اجتماعی کنونی می توان با صرف پول، مدرک خرید و از روابط دوستانه و خانوادگی برای دستیابی به ثروت استفاده کرد.


۴. اعضای جامعه، بر اساس درجه ی برخورداری شان از منابع قدرت، در لایه هایی گوناگون قرار می گیرند. الگوی توزیع منابع قدرت در میان افراد، همان چیزی است که به قشربندی اجتماعی منتهی می شود (چیلکوت، ۱۳۸۰). هر قشر، از مجموعه ای از افراد تشکیل می شود که از نوع خاصی از سرمایه، به مقداری خاص بهره مندند.
در بالاترین سطح، گروهی اندک حضور دارند که از ارزشمندترین منابع قدرت فرهنگی و اقتصادی بهره مندند. در جوامع سنتی راس مشترکِ دو هرمِ تجار و روحانیون، معرف این قشرِ برتر بوده اند. این دو قشر، به دلیل ارتباط تنگاتنگ با قدرت سیاسی، همواره با صاحبان قدرت نظامی و جنگ سالاران در هم تنیده -یا با آن همتا بوده اند. در جامعه ای مانند ژاپن سنتی، طبقه ای مانند سامورایی ها و دایمیوهای زمیندار، معرف تمرکز هر دو نوع سرمایه بوده اند و شهسواران قرون وسطایی و بارونهای رهبرشان، که فرزندانشان معمولا به سلک روحانیون می پیوستند، معادلِ ایشان درغرب به شمار می رفتند. در جوامع مدرن، چنان که سی رایت میلز گفته است، می توان نخبگان نظامی، صنعتی و فکری را به عنوان قشری برجسته و نیرومند در نظر گرفت که پیوندهای درونی محکمی در میان خود دارند (میلز، ۱۳۷۰).
پس از این قشر، لایه ای از افراد وجود دارد که به دلیل تسلط بر یکی از منابع قدرتِ یاد شده، نیرومند تلقی می شوند و معمولا آنها را در طبقه ی متوسط بالا قرار می دهند. در این طبقه با ثروتمندان و فرهیختگان برخورد می کنیم، ولی کسانی که مدعی نفوذ در هردو حوزه باشند به ندرت دیده می شوند. تسلط کمتربر همین منابع، طبقه ی متوسط پایین را پدید می آورد، که برخورداری شان به طور مشخص از طبقات زیرینشان بیشتر است. یعنی طبقاتی که بر هیچ یک از این دو نوع سرمایه چیره نشده اند.


در مورد پویایی منابع قدرت در میان اعضای یک جامعه به چند نکته می توان اشاره کرد.
نخست آن که دستیابی به منابع قدرت، دستیابی گسترده تر به منابع جدید قدرت را تسهیل می کند. این بدان معناست که در یک شاخه از سرمایه، برخورداری می تواند به برخورداری بیشتر منتهی شود. تسلط بر منابع قدرت، نوعی بازخورد مثبت بر روی خود برقرار می کند. به این ترتیب چیرگی بر منابع قدرت فرهنگی یا اقتصادی، راه را برای چیرگی بیشتر بر این منابع می گشاید. این بازخورد مثبت، کلید فهمِ تحرک های عمودی در میان قشرهاست.
دومین نکته آن که این بازخورد، تا وقتی که فرد به بالاترین سطحِ تسلط بر یک نوع سرمایه دست نیافته است، به سرمایه ی نوع دیگر تسری نمی یابد. به عبارت دیگر، در حالت عادی افراد برای تسلط بر منابع قدرت، ناگزیرند برای چیرگی بر رقبا و تصاحب سرمایه ی مورد نظرشان تخصص پیدا کنند. این تخصص، از دست اندازی ایشان بر نوع دیگر سرمایه جلوگیری می کند. به این ترتیب ما تا بالاترین نقاطِ هرمِ قشربندی اجتماعی، با ثروتمندانِ بی سواد و فرهیختگان فقیر روبرو هستیم.


بازخورد مثبت و تشدید کننده میان دو نوع سرمایه، تنها در بالاترین سطح و در جریان تحولات نسلی بروز می کند. اتحاد قدرت اقتصادی و فرهنگی در یک فرد، در شرایطی که فرد خودساخته باشد و روند دستیابی به سرمایه ی فرهنگی یا اقتصادی را از سطحی متوسط و ابتدایی شروع کرده باشد، چنان وقت گیر و نیروبر است که امکان دستیابی به قلمروِ دیگرِ سرمایه را از میان می برد. تسلط بر هر دو نوعِ سرمایه، در حالت عادی در افرادی دیده می شود که یکی از این دو نوع سرمایه را به ارث برده باشند. به این ترتیب فرزندان ثروتمندان می توانند در دانشگاه های معتبر تحصیل کنند و فرزندان خانواده های فرهیخته به دلیل روابط ارزشمند والدینشان شغلهایی پردرآمد پیدا می کنند. به این ترتیب اتحاد سرمایه ی فرهنگی و اجتماعی در جریان انباشت منابع قدرت در زنجیره ی نسلها ممکن می شود.
سومین نکته آن که این روند هنجارینِ دستیابی به قدرت، راه های غیرهنجار و قمارگونه ای هم دارد. ممکن است افراد خودساخته ی یاد شده، ریسکِ ورود به عرصه های دیگرِ رقابت بر سر منابع قدرت را هم بپذیرند. در صورتی که این افراد موفق شوند، تنها استثناهای معدود -اما چشمگیرِ- تصاحب سرمایه های دو گانه ی یاد شده را تشکیل خواهند داد. کارآفرینانی که از میان دانشمندان برمی خیزند و یک اختراع یا اکتشاف مهم را به منبعی برای تولید اقتصادی تبدیل می کنند (آلفرد نوبل، فورد و بیل گیتس مشهورترین هایشان هستند)، و ثروتمندانی که راه علم و اندیشه را در پیش می گیرند (نمونه های شاخص در این میان کمیابترند)، محصول چنین ماجراجویی های بینا-سرمایه ای هستند.
چهارمین قاعده ای که در مورد پویایی منابع قدرت می توان بر شمرد، آن است که با انباشت سرمایه بر کنشگر، احتمال ورشکستگی وی نیز افزایش می یابد. این بدان معناست که جایگاه های قدرت در سطوح بالایی قشربندی اجتماعی معدودتر، و "جا تنگ تر است". به این ترتیب، رقابت شدیدتری بر سر منابع در آن بخش در جریان است و به همین دلیل هم احتمال ورشکستگی اقتصادی یا فرهنگی در آن زمینه بیشتر می شود. شرکتهای غول آسا و بزرگ، بیشتر از یک دکه ی دستفروشی با خطر ورشکستگی اقتصادی روبرو هستند و بسیج فکری متمرکز بر ابطال عقاید دانشمندان نامدار و مشهور، بسیار بزرگتر از چیزی که است که درباره ی عقاید عوامانه ی مردم معمولی می بینیم.
پنجمین و آخرین قاعده آن که تمام آنچه که در مورد افراد گفته شد، می تواند در مورد سازمانها هم تکرار شود. کنشگران اجتماعی و سیستمهایی هستند که از یک یا چند عامل انسانی تشکیل شده اند (کلگ، ۱۳۸۱). سازمانها هم سیستمهایی هستند که مانند افراد برای جذب منابع قدرت تخصص می یابند، بر سرمایه ی فرهنگی یا اقتصادی متمرکز می شوند، و نهادهایی خرد و کلان مانند مراکز تحقیقاتی و شرکتهای تولیدی را پدید می آورند. سازمانها را هم -مثل افراد- می توان بر مبنای برخورداریشان از منابع قدرت در قشرهای گوناگونی مرتب کرد.


 


۵. بر مبنای پنج قاعده ی یاد شده، هرم قشربندی اجتماعی شکلی ویژه به خود می گیرد.
نخستین ویژگی آن، ریخت هرمی اش است. افرادی که بیشترین منابع قدرت را در اختیار دارند، همواره شماری اندک و پیوندهای درونی مستحکمی دارند. پیوندهاییکه به معنای نفی رقابت شدیدشان بر سر منابع نیست. به این ترتیب، برخورداری عده ای اندک از منابعی بسیار، خصلتِ طبیعیِ نظامهای اجتماعی است. ماهیت منابع قدرت آن است که در گرانیگاه هایی انباشته و متمرکز شوند. نابرابری، در ذاتِ برخورداری نهفته است. بنابراین تلاش برای دستیابی به جامع های فاقد قشربندی، که سوسیالیسمِ واقعا موجودِ آن کل اعضا را در قشری مسطح، یکدست و هموار سازماندهی کند، رویایی تعبیرناپذیر است. چنین تلاشهایی در بهترین حالت به الگوی جدیدی از توزیع سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی، و در بدترین حالت به فروپاشی نهادهای پشتیبان این سرمایه ها منتهی خواهند شد.


دومین ویژگی آن است که هرچه به بخشهای بالایی هرم قشربندی نزدیکتر شویم، سرعت چرخش اعضا در آن بیشتر می شود. این بدان معناست که بیشتر از آن که بیسوادها و فقرا به جرگه ی بالاتر از خود بپیوندند، معکوس این روند اتفاق می افتد. بیشترِ فرزندانِ دانشمندانِ بزرگ، دانشمند نمی شوند، اما بیشترِ فرزندانِ خانواده های بیسواد، بیسواد باقی می مانند. این پویایی شدیدتر در راس هرم قشربندی، محصول رقابت شدیدتری است که در این سطح وجود دارد.


سومین ویژگی نظام قشربندی، آن است که راهبردهای حفظ و تثبیت منابع قدرت در کنشگرها، ساختی هنجارین به خود می گیرد. این بدان معناست که در تمام سطوح، راهبردهای موفق و جا افتاده ی آزموده شده به صورت روندهایی تکراری، ریشه دار و محافظه کارانه در می آیند و کردارِ کنشگران آن قشر خاص را تنظیم می نمایند. این رسوبِ مداومِ هنجارهای رفتاری و قواعدِ بازی بر سر منابع قدرت، از سویی سازماندهی اجتماعی و بازتولید شدنِ قشرها را ممکن می سازد، و از سوی دیگر نوعی لختی و ماندِ کنشی در آنها ایجاد می کند و آنها را در برابر تحولات محیطی بی حس، و بنابراین آسیب پذیر می سازد.


 


۶. هنجارین شدنِ قواعد کرداری در قشرهای اجتماعی، پیامد مهمی به دنبال دارد. نتیجه ی این امر، تقسیم شدنِ کنشگران به دو گروه هنجار و ناهنجار است که در کنار رده بندی عمودیِ قشرها، نوعی تقسیم بندیِ مرکز/حاشیه را به صورت افقی پدید می آورد.
در هر قشری که به کنشگران نگاه کنیم، انبوهِ نمونه های هنجارین، و اندک کنشگران ناهنجار را می بینیم.
کنشگران هنجار -چه فرد باشند و چه سازمان- آنهایی هستند که از قواعد جا افتاده و هنجارینِِ حاکم بر رقابت بر سر منابع قدرت تبعیت می کنند. این کنشگران، اصول حاکم بر بازی قدرت را بدیهی و طبیعی فرض می کنند و کنشهایشان را بر این مبنا تنظیم می نمایند. به این ترتیب مجاری مشخص و رگه های از پیش تعیین شده ای برای تنظیم ارتباطات و اتصالات اجتماعی شکل می گیرد که کنشگران به ناگزیر در آن می گنجند.
کنشگران ناهنجار، آنهایی هستند که از این قواعد جا افتاده پیروی نمی کنند.


ناهنجار بودن، گزینه ای پرهزینه است. ساده ترین پیامد آن، طرد شدن از ساز و کارهای مرسوم و جا افتاده ی تبادل منابع و گسسته شدن از بازیِ معمولِ قدرت است. نظام اجتماعی، بر مبنای همین هنجارها نظم درونی خود را برقرار می کندو بنابراین ساز و کارهایی کارآمد را برای تضمین تداوم این هنجارها دارد. نظامهای انضباطی و هژمونی های فرهنگی، روندهایی هستند که بدنها و ذهنها را رام و مطیع می سازند، به شکلی که اندیشیدن به گزینه های رفتاریِ غیرهنجار و تجربه کردنشان ناممکن پنداشته شود. کنشگران ناهنجار، خواه ناخواه این پوسته ی دفاعی نظم اجتماعی را می شکافند و باید و نبایدهای بسیاری را نقض می کنند.


افرادی که به شکل ناهنجار رفتار می کنند، به ندرت آن را انتخاب می کنند. ناهنجاری بیشتر از آن که انتخاب شود، عارض می گردد. افراد ناهنجار، عموما کسانی هستند که امکان هنجار شدن را ندارند. چنین افرادی، به دلیل طرد شدن از مجراهای رسمی و معمولِ بازی بر سر منابع قدرت، امکان دستیابی به سرمایه ی اقتصادی و فرهنگی را از دست می دهند. برچسبهای اجتماعی که از سوی جماعت هنجار به ایشان الصاق می شود، بختِ دستیابی به گلوگاه های ضروریِ ورود به بازی قدرت را از آنها دریغ می کند. به این ترتیب، ناهنجاران با نامهایی مانند دیوانه، نادان، بیمار، و مجرم شناسایی می شوند. مجرمی مانند ژان والژان، هرچقدر هم که کار نیک انجام دهد، از دستیابی به روابط انسانیِ ارزشمند - نوعی از از سرمایه فرهنگی- محروم می شود، و مجنون هرقدر هم که شعرهای نغز بسراید، باید به تبعید در میان حیوانات بسنده کند. با این روشِ طرد، نظام اجتماعی خود را از آسیب ناهنجارانی که مجاری رسمیِ تبادل منابع قدرت را نادیده می گیرند، مصون می دارد.


با این وجود، در تمام لایه های قشربندی اجتماعی، افرادی یافت می شوند که در کنارِ طرد روشهای هنجارینِ دستیابی به قدرت، روشهایی جایگزین را پیشنهاد می کنند. این بدان معناست که ناهنجاران یاد شده به خاطر ناتوانی از ورود به بازی قدرت نیست که قواعد آن را نادیده می گیرند. برعکس، ایشان به منابع تازه و نوظهوری از قدرت چشم دوخته اند و ناچارند برای تعریف کردنِ آن به شیوه هایی آزموده ناشده روی آورند. این روشهای جایگزین ممکن است موفق یا ناموفق باشند. شکست خوردن در معرفی روشهای تازه ی دستیابی به قدرت، ناهنجاران را به میان گروهِ طردشدگانی که شرحشان گذشت پرتاب می کند. اما کامیابی در این راه، به معنای شکل گیری مجاری تازه ای برای جریان یافتنِ قدرت است. ناهنجارانی که قدرتمندی خویش را به نظام اجتماعی اثبات کنند، بنیانگذارانِ شکل تازه ای از تعریف قدرت می شوند. به این ترتیب منابع نوین قدرت کشف شده و به نظام اجتماعی معرفی می شوند. کاشفان این بخشهای ناشناخته از قاره ی قدرت، همچنان حالت ناهنجاری خود را حفظ می کنند، اما از سوی نظام اجتماعی تحمل می شوند. این بدان معنا نیست که نظام اجتماعی از دگرگونی و تحول ساختاری استقبال می کند. برعکس، ساخت اجتماعی کالبدی سنگین و سخت و انعطاف ناپذیر است که در حد امکان در برابر تعریف کارکردها تازه مقاومت می کند. نظام اجتماعی حتی این نواندیشان و نوآورانِ موفق را هم در صورت امکان از صحنه حذف می کند. سنن اجتماعی ای که به فقهای سلجوقی امکان می داد تا دانشمندان و شعرا را به بهانه ی زندقه و دهری مذهب بودن با کتابهایشان بسوزانند، و جشنهای کتاب سوزانی که نازیها راه می انداختند، نمونه هایی از مقاومت هنجارها در برابر تحول ساختاری است.


ناهنجارانی که به منابع جدید قدرت دست می یابند و مجاری نوینی از تعریف سرمایه های فرهنگی و اقتصادی را می گشایند، اگر بتوانند بر برابر این مقاومت و ایستایی چیره شوند، بنیانگذارانِ الگوهای هنجارینِ جدید خواهند شد. نظام اجتماعی به تدریج در برابر این تحول تسلیم می شود و سرمایه های تازه تعریف شده را هم در داخل ساختار خویش جذب می کند. طرد کردن این ناهنجاران، ممکن نیست، چرا که ایشان خود را به سیستم تحمیل می کنند. از این رو نظام اجتماعی به ایشان خوش آمد می گوید و به این ترتیب یک قشر اشرافی از ناهنجاران در جامعه تشکیل می شوند. این قشر با عناوینی مانند نابغه، کارآفرین، یا اعجوبه شناخته می شوند. نامهایی که دقیقا همچون دیوانه، مجرم و بیمار، برای محدود کردن کنش متقابل سایر اعضای هنجار و عادیِ جامعه با ایشان وضع شده اند و کارکردی مشابه را هم به انجام می رسانند.


به این ترتیب قشربندی اجتماعی، علاوه بر لایه های متمایزِ برخورداری از منابع قدرت، سطوح متفاوتی ازهنجار شدگی را هم در بر می گیرد. طبیعتا، شمار ناهنجارانِ ناتوان و مطرود در سطوح زیرین این قشربندی بیشتر است. ناهنجاران نیرومندی که بر نظم اجتماعی چیره شده اند، در بالاترین نقاط هرم جایگری می کنند، و با جذب شدن در آن لایه، با سیستم به تعادل می رسند. نظام اجتماعی تحولی ساختاری را با جذب این اشکال جدید سرمایه تجربه می کند، و ناهنجارانِ نابغه و اعجوبه، جایگاهی ستایش برانگیز اما محصور به دست می آورند و به این ترتیب خنثا می شوند.


منابع


بوردیو، پیر، نظریه ی کنش، ترجمه ی دکتر مرتضی مردیها، انتشارات نقش و نگار، ۱۳۸۱.
چیلکوت، رونالد، نظریه های سیاست مقایسه ای، ترجمه ی وحید بزرگی و علیرضا طیب، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ۱۳۷۸.
رایت میلز، سی. نخبگان قدرت، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۰.
کلگ، استوارت، آر. چارچوبهای قدرت، ترجمه ی م. یونس، انتشارات موسسه تحقیقات راهبرید، ۱۳۷۹.
مانهایم، کارل، ایدئولوژی و اوتوپیا، فریبرز مجیدی، سمت، ۱۳۸۰.
وبستر، فرانک، نظریه های جامعه ی اطلاعاتی، ترجمه ی اسماعیل قدیمی، انتشارات قصیده سرا، ۱۳۸۰.
وکیلی، شروین، نظریه ی منشها، پایان نامه ی کارشناسی ارشد (بخش نخست)، دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران، ۱۳۸۱ (الف).


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 13:3  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

قشر بندی اجتماعی


۱. قدرتِ یک سیستم، دامنه ی امکانات عملیِ آن برای دستیابی به هدفی معلوم است. تمام سیستمهای پیچیده ی هم افزا ، می توانند میان وضعیت موجودشان و حالت مطلوبی فرضی تمایز قایل شوند. این تمایز، به صورت تنشی تجربه می شود که که شکاف میان آنچه که هست و آنچه که باید باشد را نشان می دهد. قدرت، همان بختِ سیستم برای پل زدن روی این شکاف، و توانایی عبور از حالت موجود به وضع مطلوب است.
سیستمهای پیچیده، طیفی بسیار گسترده از نظامها را شامل می شوند که به لحاظ جنس، ساختار، عملکرد، و مقیاس، از تنوعی چشمگیر برخوردارند. یک سلول، یک بدنِ زنده، یک گونه ی گیاهی یا جانوری، یک زیستگاه طبیعی، یک سازمان، و یک جامعه، همگی می توانند به عنوان سیستمی پیچیده در نظر گرفته شوند. همه ی این سیستمها، نظامهایی کارکردی هستند که به دستگاهی تخصص یافته و کارآمد برای شناسایی وضعیت موجود و مطلوب، و فرآیندی بغرنج برای گذار از اولی به دومی مسلح هستند. سیستمهای پیچیده، از هر جنس و رده ای که باشند، و در هر مقیاسی که مشاهده شوند، ماشین هایی برای حل مسئله هستند. مسئله ی اصلی تمام سیستمهای پیچیده، پایداری، تداوم، و بقاست. تنش، اگر در عامترین و انتزاعی ترین شکل صورتبندی شود، به عبارتِ بقا قابل تحویل است. تمام سیستمها برای باقی ماندن و تداوم یافتن در محیطی آشفته تلاش می کنند. وضعیت موجود تمام آنها، با وضعیت مطلوبی که نشانگر پایداری و سازگاری بیشتر است، تفاوت دارد و به این ترتیب بقا را می توان مسئله ی عامِ تمام سیستمهای پیچیده دانست.



 


نخست: منابع مادی، عین، ملموس، کمیت پذیر، و مصرف شدنی که بوردیو آن را سرمایه ی اقتصادی می نامد.
دوم: منابع نمادین، ناملموس، کیفی، و مصرف ناشدنی که به روایت بوردیو سرمایه ی فرهنگی نامیده می شود.
منابع اقتصادی و فرهنگی از یک جنبه ی مهم -که مورد تاکید بوردیو هم نیست،- با هم تفاوت دارند. آن هم این که سرمایه ی فرهنگی امری مصرف پذیر است و بنابراین بازی حاصل جمع صفر درباره اش مصداق دارد. در حالی که محتوای اصلی منابع فرهنگی نمادهایی است که مصرف پذیر نیستند و تکثیر شدنشان گاه به تثبیت اعتبار و کارآیی شان هم می انجامد.


شاید اشاره به مثالی در این زمینه روشنگر باشد.
یک شهروند تهرانی را در نظر بگیرید. قدرتِ این شهروند در سطح اجتماعی چگونه تعیین می شود؟
در نخستین نگاه، می توان دریافت که شهروند مورد نظر از دامنه ای از منابع مادیِ تولید کننده ی لذت، و ضامن بقا برخوردار است. این منابع را می توان در قالب مقدار اندوخته ی بانکی اش، ارزش ملک و املاکش، درآمد ماهیانه اش، و مقدار اموال منقولش تخمین زد. ساده ترین نمود این تخمین، آن است که شهروند مورد نظر اگر در لباسی خوش دوخت و پربها از خودروی گران قیمتش، خارج شود، در رهگذرانِ ناشناس احترام بیشتری را بر می انگیزد، تا وقتی که لباسی پاره و مندرس در برداشته باشد و پا برهنه در خیابان راه برود.
به همین ترتیب، وقتی برای نخستین بار درمنزل دوستی تازه و هنوز ناشناخته مهمان می شوید، بر مبنای موقعیت جغرافیایی خانه ی وی، مساحت آن، و ارزش متوسطِ زمین در محله اش، جایگاه اجتماعی اش را تخمین می زنید و (معمولا) بر مبنای آن ارزش دوستی تان با وی را تعیین می کنید.


منابع مادی، چنان که گفتیم، قابل مصرف هستند. این بدان معناست که دوست تازه ی شما نمی تواند بدون فرسوده کردنِ خانه ی مجللش در آن زندگی کند. ماشین، لباس، و سپرده ی بانکی، نیمه عمرهایی مشخص دارند. ارزش این منابع با گذر زمان و استفاده ی مکرر از آنها -به دلیل فرسودگی، استهلاک، تورم، یا هرچیز دیگر،- کاهش می یابد. این بدان معناست که منابع اقتصادی در جریان زمان رو به زوال می روند و باید مرتبا تجدید شوند.
علاوه بر این، بازی اقتصادی بر سر این منابع از نوع بازی حاصل جمع صفر است. سکونت دوست شما در خانه ی مجللش، بدان معناست که هیچ کس دیگری نمی تواند در همان منزل ساکن شود. منابع مادیِ لذت، تمام شدنی هستند و بنابراین نمی توان به طور نامحدود به شکلی اشتراکی از آنها بهره برد. بستنی ای که در دست کودکی است، یا باید توسط او خورده شود و یا دوستانش. همگان نمی توانند یک بستنی را بخورند. این بدان معناست که یک اسکناس خاص -که پس از شماره حساب و رقم موجودی نمادین ترین شکلِ سرمایه ی اقتصادی است، یا مال من خواهد بود و یا مال شما. این بازی حاصل جمع صفر، به همراهِ حقیقتی که در میراییِ منابع مادی نهفته است، مبنای پویایی اقتصاد در جوامع انسانی است.


منابع فرهنگی اما، وضعیتی دیگر دارند. بگذارید بار دیگر به همان شهروند تهرانی بازگردیم.
مقدار احترامی که آن شهروند از محیطش جذب می کند، و نفوذ و قدرتی که در سطح اجتماعی از خود ظاهر می کند، تنها به مساحت خانه و مدل ماشین و تعداد صفرهای موجودی بانکی اش بستگی ندارد. عامل دیگری هم هست که یک شهروند قوی و ضعیف را از هم متمایز می کند. عاملی که به طور عامیانه در قالب عباراتی مانند سواد، تحصیلات، یا به قول قدیمی ترها، "کمالات" نامگذاری می شود. ساده ترین نمودِ این سرمایه ی فرهنگی، در جوامع سنتی، به سن و سال مربوط می شده است. با توجه به وضعیت ابتداییِ نظامهای آموزشی در جوامع سنتی، و همریختیِ عمومیِ محتوای اطلاعاتیِ تخصصهای اجتماعی، سالیانِ گذشته بر یک نفر، می تواند شاخص خوبی برای نشان دادن مقدار تجربه و دانش زیسته ی فرد محسوب شود. به همین دلیل هم سرمایه ی فرهنگیِ جوامع سنتی معمولا به صورت پیرسالاری نمود می یابد و در قالب احترام به ریش سفیدها و گیس سفیدها تبلور می یابد.


در جوامع مدرن، چنان که دانیل بل اشاره کرده است (وبستر، ۱۳۸۰)، دانایی و اطلاعات به عاملی محوری در سازماندهی تقسیم کار اجتماعی تبدیل شده است. حالا دیگر به کمک نظامهای آموزشی پیچیده و پرشاخه ای که وظیفه ی تربیت نیروهای انسانیِ مورد نیاز در قلمروهای گوناگون را برعهده دارند، عاملی انتزاعی مانند مدرک و تخصص بیشتر از سن و سال و تجربه ی زیسته اهمیت می یابد. به این ترتیب عناصر نمادینی مانند سطح تحصیلات، شغل، تخصص و سطح فرهیختگی نشانگر مقدار سرمایه ی فرهنگی فرد تلقی می شوند.
شهروند تهرانی مورد نظر ما، اگر دارای مدرک دانشگاهی معتبری باشد، یا شغلش با تخصص و کار فکری زیادی گره خورده باشد، محترم و ارزشمند تلقی می شود. دگردیسی در ارزشهای فرهنگی، با تحول در الگوی صورتبندی سرمایه ی فرهنگی همراه است. بر همین مبناست که می توان جوامع باستانی را پیرسالار، و جوامع امروزین را جوان سالار دانست، یا محورِ فرهمندی در جوامع سنتی را دین مدار، و در جوامع مدرن را علم مدار دانست.
یکی از انواعِ سرمایه ی فرهنگی که بوردیو بر آن پافشاری نکرده ولی در جوامع شرقی مانند کشورمان از اهمیت زیادی برخوردار است، مفهومی است که مارسل موس با عنوانِ "اعتبار جمعی" از آن یاد می کند.


اعتبار جمعی، شبکه ای از روابط رسمی و غیررسمی است که سپهر ارتباطی یک عضو جامعه را با سایر اعضای آن جامعه تشکیل می دهد و بر مبنای مدل موس، به کمک شبکه ای از تبادل هدایا تداوم می یابد. خوشه هایی از ارتباطهای دوستانه، روابط کاری، آشناییهای صمیمانه و رفاقتها، در اطراف هر کنشگر اجتماعی وجود دارند که امکان دستیابی غیرمستقیم ایشان را به منابعی که به طور طبیعی در اختیارشان قرار ندارند، فراهم می سازند. شکلِ عامیانه ی این نوع از سرمایه ی فرهنگی، امروزه با عنوان پارتی بازی مورد استفاده قرار می گرد. عنوانی که نخستین بار در دهه ی بیست خورشیدی به دنبال تاسیس ناگهانی احزاب فراوان و زد و بندهای پنهانی اعضای ایشان زبانزد شد. با وجود بار منفی ای که این مفهوم در حال حاضر دارد، می توان این شکلِ خاص از سرمایه ی فرهنگی -یعنی روابط انسانی- را در شکلی عامتر و فراگیرتر هم تعریف کرد و ریشه هایش را تا دوران پیشامدرن، در آن زمانی که بازرگانان و اندیشمندان بر مبنای روابطشان با بزرگان و عوام معتبر یا بی اعتبار پنداشته می شدند، پیگیری کرد.
این دو شاخه ی متمایز از صورتبندی قدرت اجتماعی (یعنی سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی)، گذشته از این جنبه ی اصلی تمایز، وجوه شباهتی هم با هم دارند.


نخستین شباهت آن که هردوی این نظامها سطوح متفاوتی از برخورداری از "سرمایه" را در نظامی قراردادی و پویا رمزگذاری می کنند. در زمینه ی سرمایه ی اقتصادی، سکونت در محله های خاصی از شهر، و سوارشدن بر مدل خاصی از ماشین، گران قیمت و ارزشمند تلقی می شود، بدون آن که ارتباط منطقی و درونیِ محکمی میان این انواعِ گران قیمت و لذتِ ناشی از آنها برقرار باشد. زیستن در محله های بالای شهر تهران، به دلیل سرمای زمستانه شان، شیب زمینشان، نزدیکیشان به مراکز فعال زلزله در شهر، و دوری شان از مراکزاداری و تجاری شهر، در ظاهر باید نامطلوب جلوه کند، اما در عمل چنین نیست و زیستن در محله ای به نسبت پرت و بد آب وهوا از شهر تهران -که قیمت خانه در آنجا بالاست،- بر زیستن در روستایی آرام و سرسبز در حواشی شهر ترجیح داده می شود. وضعیتی که دقیقا معکوسش را در شهرهای ایالات شمالی آمریکا شاهد هستیم. به همین ترتیب هیچ تضمینی وجود ندارد که لذتِ ناشی از استفاده از فلان خودروی گران یا فلان غذای کمیاب، از رقبای فراوانتر و ارزانترشان بیشتر باشد.


چنین الگویی از رده بندیِ منابع سرمایه در حوزه ی فرهنگی هم دیده می شود. برخورداری از منابع فرهنگی خاصی ارزشمندتر از سایر منابع پنداشته می شود، بدون آن که دلیلی منطقی یا ضرورتی کارکردی این امر را توجیه کند. در عمل، -البته پس از "اصلاحاتِ" سالهای اخیر- هیچ دلیل منطقی ای برای برتری فارغ التحصیلان فلان دبیرستان نامدار بر دانش آموخته ی بهمان مدرسه ی جنوب شهروجود ندارد. سطح امکانات و اندوخته ی علمی بسیاری از دانشجویان دانشگاه آزاد از همتایانشان در دانشگاه سراسری بیشتر است، و دلیلی وجود ندارد که رشته ای مانند هوشبری یا اُرتوپدی از رشته ای مانند پزشکی "پست تر" باشد. (در واقع از نظر راحتیِ شغلی، درآمد، و آینده ی شغلی شاید رشته ی دوم مطلوبتر هم باشد.) با این وجود می بینیم که سیاهه هایی بلند بالا و دقیق در حوزه های گوناگون فرهنگی وجود دارد که برتریها هم ارزیهای نمادهای مختلف فرهنگی را نشان می دهد. داوطلبان کنکور بر مبنای فهرستهایی که بهترین رشته ها و بهترین دانشگاه ها را رده بندی می کند، انتخاب رشته می کنند و قشر فرهیخته بر مبنای سیاهه هایی از کتابهای پرفروش و مشهور مطالعات خود را تنظیم می نمایند. این نظام رده بندی با الگویی بسیار همگون در سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی مشترک است.


این نظام رده بندی، منابع قدرت را که در حالتِ عادی زمینه ای پیوسته و فراگیر از امکانات عملیاتی و جذب کننده های لذت هستند، به کوانتوم هایی متمایز، رقیب، و گسسته تبدیل می کند. به این ترتیب زیرواحدهای "منابع قدرت"، از هم تفکیک می شوند، در سپهری معنایی برچسب می خورند، و به شبکه ای بغرنج از گزینه های منفرد و مستقل تحویل می شوند. این روند، به چیزوارگیِ سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی منتهی می شود. به این ترتیب، منابع فراگیر و عامِ قدرت به محصولاتی تبادل پذیر و قابل خرید و فروش تبدیل می شوند. این همان کالایی شدنِ زندگی مادی است که مورخان مارکسیست بدان اشاره کرده و اندیشمندان مکتب فرانفکورت نقدش نموده اند. کالایی شدنی که در جوامع مدرن از دامنه ی زندگی مادی فراتر می رود و سپهر روندهای معنایی و فرهنگی را نیز در بر می گیرد.
جوامع مدرن، نظامهایی اجتماعی هستند که اشکال سرمایه در آن شاخه شاخه و متنوع شده اند و دامنه ای بسیار گسترده از گزینه های رقیب را در برابر کنشگران اجتماعی تصویر کرده اند. ناممکن بودنِ شناساییِ ارزش تمام این گزینه ها، و شباهت چشمگیر منابع یاد شده به یکدیگر، کنشگرانی را که برای مصرف کالاها و تصاحب منابع قدرت تلاش می کنند، به اطلاعاتی وابسته می کند که از سوی خودِ این منابع برای توضیح دادن در مورد خودشان تولید شده اند. به این ترتیب، تولید اطلاعات در مورد منابع قدرت، به راهبردی برای تولید قدرت تبدیل می شود. این بدان معناست که شیوه ی توضیح دادن درباره ی یک کالا، خود به کالایی جدید تبدیل می شود.
پیدایش صنعت تبلیغات را می توان پیامدِ این جریان دانست.


با این تفاصیل، ارزش و جایگاه یک منبع قدرت در زمینه ای از معانی، برداشتها، و داده های جهت دار تعیین می شود. زمینه ای که بافتی ناهمگون و چندپاره را در بر می گیرند و به یک مرجعِ نظیم کننده ی منفرد و عالی قابل تحویل نیستند. این امر بدان معناست که فرض حضور یک مغز متفکرِ خبیث که در پشت پرده نشسته باشد و هژمونی مطیع سازِ مسلط را برنامه ریزی کند، یا تئوری های توطئه ای که تمام سازمان یافتگی منابع قدرت را در خدمت منافع گروه یا طبقه ی خاصی می دانند (مانهایم، ۱۳۸۰)، از دید نگارنده مردود هستند.
منابع قدرت، در متنِ مجموعه ی متکثر، برنامه ریزی ناشده، و چند پاره ی رقیبی از جریانهای تبلیغاتی و روندهای تبادلی صورتبندی می شوند. متنی چند لایه و موزائیکی، که هر بخشِ آن زیر تاثیر یک جریان فکری و منافع یک گروه است. متنی که توسط جریانهایی معمولا فکر ناشده، ناآگاهانه و تصادفی شکل می گیرد و بخشهای سنجیده و برنامه دارِ آن هم معمولا به پیامدهایی پیش بینی ناشده و غیرمنتظره منتهی می شوند.


 


۳. نظامهای دوگانه ی اقتصادی و فرهنگیِ تعیین کننده ی قدرت اجتماعی یک شهروند، لزوما همخوان نیستند. درعمل، راهبردهای منتهی به جذب یکی از آنها مستلزم چنان بسیج برنامه ریزی شده ای از نیروها و کردارهاست، که کامیابی در زمینه ی جذب منابع رده ی مقابل را ناممکن می سازد. این البته به معنای ناممکن دانستنِ تبدیل پذیریِ منابع یاد شده به هم نیست. منابع یاد شده، آنگاه که از مجرای راهبردهایی متفاوت به دست آمدند، می توانند با هم تبادل شوند و ترکیبهایی پیچیده را پدید آورند.


بگذارید به مثال سابقمان بازگردیم. شهروند تهرانیِ ما، در سنی که بالغ می شود، یعنی مقطعی از زمان که قرار است راهبردهای جذب قدرت خود را انتخاب کند، با دو گزینه ی اصلی روبروست: درس بخواند یا کار کند. درس خواندن، که معمولا با ادامه تحصیل در دانشگاه همراه است، هزینه گذاریِ زمانی ای را می طلبد که امکان پیشرفت در زمینه ی کار کردن را تحت الشعاع قرار می دهد. جوانی که کار کردن را انتخاب می کند، به زودی خود را در زمینه ای عینی و ملموس از رقابتهای اقتصادی بر سر منابع مادی می بیند، که با زمینه ی رقابتی انتزاعی و نظریِ جوان دانشجو قابل قیاس نیست. در نهایت، آن که کار کردن را برگزیده و دیگری که درس خواندن را انتخاب کرده، در بهترین حالت موفق به دستیابی به سرمایه ای ویژه و متفاوت با دیگری می شوند. یکی بازاری یا کارخانه داری ثروتمند می شود و دیگری دانشمندی تحصیل کرده. در نهایت، این دو به یکدیگر نیاز خواهند یافت. دانشمند برای تامین نیازهای مادی اش به حمایت کارخانه دار نیازمند است و فرد ثروتمند برای تامین اعتبار فرهنگی نیاز دارد تا فرد فرهیخته را در کنار خود داشته باشد. به این ترتیب راس هرم برخورداران از سرمایه های اقتصادی و فرهنگی، در حوزه ی منافعشان به هم پیوند می خورند. این همخوانی غایی سرمایه ها، در قالب برخی از نظمهای اجتماعی نمود می یابد. معتبرترین دانشگاه ها، گرانترین شهریه ها را هم از دانشجویانشان می گیرند، و گرانترین محله های شهر، مشهورترین نویسندگان و دانشمندان را هم در خود جای می دهند. پیوند یاد شده حتی می تواند در قالب اتحادهای خانوادگی هم بروز کند. مثلا در اواخر عصر قاجار، طبقه ی بالای شهرنشین ایران که غیرنظامی بودند، به دو گروهِ روحانیون و تجار بزرگ تقسیم می شدند. دو گروهی که به ترتیب نشانگر تمرکز سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی بودند. این که فرزندان روحانیون و بازاریان با هم وصلت می کردند، و در شرایط بحرانی از یکدیگر حمایت می کردند، نمودی از این اتحاد طبقاتی میان حاصبان دو نوع سرمایه است. نهضت تنباکو را با همین دید می توان تحلیل کرد و آن را ائتلافی موفق بین این دو گروه دانست. در ماجرای تنباکو، روحانیون به کمک تجار آمدند، و این کمکی بود که در جریان وقایعی مانند انقلاب اسلامی، که در آن روحانیون به کمک سرمایه ی اقتصادی بازاریان قدرت را به دست گرفتند، تلافی شد.
در شرایطی که حد و مرز میان زیرسیستمهای اجتماعی به دلیل بروز بحرانهایی در هریک از دو حوزه ی یاد شده، سست شود، امکانِ دارد معیارهای مربوط به این دو نوع سرمایه به قلمرو دیگری نشت کند.
به این ترتیب می بینیم که در شرایط اجتماعی کنونی می توان با صرف پول، مدرک خرید و از روابط دوستانه و خانوادگی برای دستیابی به ثروت استفاده کرد.


۴. اعضای جامعه، بر اساس درجه ی برخورداری شان از منابع قدرت، در لایه هایی گوناگون قرار می گیرند. الگوی توزیع منابع قدرت در میان افراد، همان چیزی است که به قشربندی اجتماعی منتهی می شود (چیلکوت، ۱۳۸۰). هر قشر، از مجموعه ای از افراد تشکیل می شود که از نوع خاصی از سرمایه، به مقداری خاص بهره مندند.
در بالاترین سطح، گروهی اندک حضور دارند که از ارزشمندترین منابع قدرت فرهنگی و اقتصادی بهره مندند. در جوامع سنتی راس مشترکِ دو هرمِ تجار و روحانیون، معرف این قشرِ برتر بوده اند. این دو قشر، به دلیل ارتباط تنگاتنگ با قدرت سیاسی، همواره با صاحبان قدرت نظامی و جنگ سالاران در هم تنیده -یا با آن همتا بوده اند. در جامعه ای مانند ژاپن سنتی، طبقه ای مانند سامورایی ها و دایمیوهای زمیندار، معرف تمرکز هر دو نوع سرمایه بوده اند و شهسواران قرون وسطایی و بارونهای رهبرشان، که فرزندانشان معمولا به سلک روحانیون می پیوستند، معادلِ ایشان درغرب به شمار می رفتند. در جوامع مدرن، چنان که سی رایت میلز گفته است، می توان نخبگان نظامی، صنعتی و فکری را به عنوان قشری برجسته و نیرومند در نظر گرفت که پیوندهای درونی محکمی در میان خود دارند (میلز، ۱۳۷۰).
پس از این قشر، لایه ای از افراد وجود دارد که به دلیل تسلط بر یکی از منابع قدرتِ یاد شده، نیرومند تلقی می شوند و معمولا آنها را در طبقه ی متوسط بالا قرار می دهند. در این طبقه با ثروتمندان و فرهیختگان برخورد می کنیم، ولی کسانی که مدعی نفوذ در هردو حوزه باشند به ندرت دیده می شوند. تسلط کمتربر همین منابع، طبقه ی متوسط پایین را پدید می آورد، که برخورداری شان به طور مشخص از طبقات زیرینشان بیشتر است. یعنی طبقاتی که بر هیچ یک از این دو نوع سرمایه چیره نشده اند.


در مورد پویایی منابع قدرت در میان اعضای یک جامعه به چند نکته می توان اشاره کرد.
نخست آن که دستیابی به منابع قدرت، دستیابی گسترده تر به منابع جدید قدرت را تسهیل می کند. این بدان معناست که در یک شاخه از سرمایه، برخورداری می تواند به برخورداری بیشتر منتهی شود. تسلط بر منابع قدرت، نوعی بازخورد مثبت بر روی خود برقرار می کند. به این ترتیب چیرگی بر منابع قدرت فرهنگی یا اقتصادی، راه را برای چیرگی بیشتر بر این منابع می گشاید. این بازخورد مثبت، کلید فهمِ تحرک های عمودی در میان قشرهاست.
دومین نکته آن که این بازخورد، تا وقتی که فرد به بالاترین سطحِ تسلط بر یک نوع سرمایه دست نیافته است، به سرمایه ی نوع دیگر تسری نمی یابد. به عبارت دیگر، در حالت عادی افراد برای تسلط بر منابع قدرت، ناگزیرند برای چیرگی بر رقبا و تصاحب سرمایه ی مورد نظرشان تخصص پیدا کنند. این تخصص، از دست اندازی ایشان بر نوع دیگر سرمایه جلوگیری می کند. به این ترتیب ما تا بالاترین نقاطِ هرمِ قشربندی اجتماعی، با ثروتمندانِ بی سواد و فرهیختگان فقیر روبرو هستیم.


بازخورد مثبت و تشدید کننده میان دو نوع سرمایه، تنها در بالاترین سطح و در جریان تحولات نسلی بروز می کند. اتحاد قدرت اقتصادی و فرهنگی در یک فرد، در شرایطی که فرد خودساخته باشد و روند دستیابی به سرمایه ی فرهنگی یا اقتصادی را از سطحی متوسط و ابتدایی شروع کرده باشد، چنان وقت گیر و نیروبر است که امکان دستیابی به قلمروِ دیگرِ سرمایه را از میان می برد. تسلط بر هر دو نوعِ سرمایه، در حالت عادی در افرادی دیده می شود که یکی از این دو نوع سرمایه را به ارث برده باشند. به این ترتیب فرزندان ثروتمندان می توانند در دانشگاه های معتبر تحصیل کنند و فرزندان خانواده های فرهیخته به دلیل روابط ارزشمند والدینشان شغلهایی پردرآمد پیدا می کنند. به این ترتیب اتحاد سرمایه ی فرهنگی و اجتماعی در جریان انباشت منابع قدرت در زنجیره ی نسلها ممکن می شود.
سومین نکته آن که این روند هنجارینِ دستیابی به قدرت، راه های غیرهنجار و قمارگونه ای هم دارد. ممکن است افراد خودساخته ی یاد شده، ریسکِ ورود به عرصه های دیگرِ رقابت بر سر منابع قدرت را هم بپذیرند. در صورتی که این افراد موفق شوند، تنها استثناهای معدود -اما چشمگیرِ- تصاحب سرمایه های دو گانه ی یاد شده را تشکیل خواهند داد. کارآفرینانی که از میان دانشمندان برمی خیزند و یک اختراع یا اکتشاف مهم را به منبعی برای تولید اقتصادی تبدیل می کنند (آلفرد نوبل، فورد و بیل گیتس مشهورترین هایشان هستند)، و ثروتمندانی که راه علم و اندیشه را در پیش می گیرند (نمونه های شاخص در این میان کمیابترند)، محصول چنین ماجراجویی های بینا-سرمایه ای هستند.
چهارمین قاعده ای که در مورد پویایی منابع قدرت می توان بر شمرد، آن است که با انباشت سرمایه بر کنشگر، احتمال ورشکستگی وی نیز افزایش می یابد. این بدان معناست که جایگاه های قدرت در سطوح بالایی قشربندی اجتماعی معدودتر، و "جا تنگ تر است". به این ترتیب، رقابت شدیدتری بر سر منابع در آن بخش در جریان است و به همین دلیل هم احتمال ورشکستگی اقتصادی یا فرهنگی در آن زمینه بیشتر می شود. شرکتهای غول آسا و بزرگ، بیشتر از یک دکه ی دستفروشی با خطر ورشکستگی اقتصادی روبرو هستند و بسیج فکری متمرکز بر ابطال عقاید دانشمندان نامدار و مشهور، بسیار بزرگتر از چیزی که است که درباره ی عقاید عوامانه ی مردم معمولی می بینیم.
پنجمین و آخرین قاعده آن که تمام آنچه که در مورد افراد گفته شد، می تواند در مورد سازمانها هم تکرار شود. کنشگران اجتماعی و سیستمهایی هستند که از یک یا چند عامل انسانی تشکیل شده اند (کلگ، ۱۳۸۱). سازمانها هم سیستمهایی هستند که مانند افراد برای جذب منابع قدرت تخصص می یابند، بر سرمایه ی فرهنگی یا اقتصادی متمرکز می شوند، و نهادهایی خرد و کلان مانند مراکز تحقیقاتی و شرکتهای تولیدی را پدید می آورند. سازمانها را هم -مثل افراد- می توان بر مبنای برخورداریشان از منابع قدرت در قشرهای گوناگونی مرتب کرد.


 


۵. بر مبنای پنج قاعده ی یاد شده، هرم قشربندی اجتماعی شکلی ویژه به خود می گیرد.
نخستین ویژگی آن، ریخت هرمی اش است. افرادی که بیشترین منابع قدرت را در اختیار دارند، همواره شماری اندک و پیوندهای درونی مستحکمی دارند. پیوندهاییکه به معنای نفی رقابت شدیدشان بر سر منابع نیست. به این ترتیب، برخورداری عده ای اندک از منابعی بسیار، خصلتِ طبیعیِ نظامهای اجتماعی است. ماهیت منابع قدرت آن است که در گرانیگاه هایی انباشته و متمرکز شوند. نابرابری، در ذاتِ برخورداری نهفته است. بنابراین تلاش برای دستیابی به جامع های فاقد قشربندی، که سوسیالیسمِ واقعا موجودِ آن کل اعضا را در قشری مسطح، یکدست و هموار سازماندهی کند، رویایی تعبیرناپذیر است. چنین تلاشهایی در بهترین حالت به الگوی جدیدی از توزیع سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی، و در بدترین حالت به فروپاشی نهادهای پشتیبان این سرمایه ها منتهی خواهند شد.


دومین ویژگی آن است که هرچه به بخشهای بالایی هرم قشربندی نزدیکتر شویم، سرعت چرخش اعضا در آن بیشتر می شود. این بدان معناست که بیشتر از آن که بیسوادها و فقرا به جرگه ی بالاتر از خود بپیوندند، معکوس این روند اتفاق می افتد. بیشترِ فرزندانِ دانشمندانِ بزرگ، دانشمند نمی شوند، اما بیشترِ فرزندانِ خانواده های بیسواد، بیسواد باقی می مانند. این پویایی شدیدتر در راس هرم قشربندی، محصول رقابت شدیدتری است که در این سطح وجود دارد.


سومین ویژگی نظام قشربندی، آن است که راهبردهای حفظ و تثبیت منابع قدرت در کنشگرها، ساختی هنجارین به خود می گیرد. این بدان معناست که در تمام سطوح، راهبردهای موفق و جا افتاده ی آزموده شده به صورت روندهایی تکراری، ریشه دار و محافظه کارانه در می آیند و کردارِ کنشگران آن قشر خاص را تنظیم می نمایند. این رسوبِ مداومِ هنجارهای رفتاری و قواعدِ بازی بر سر منابع قدرت، از سویی سازماندهی اجتماعی و بازتولید شدنِ قشرها را ممکن می سازد، و از سوی دیگر نوعی لختی و ماندِ کنشی در آنها ایجاد می کند و آنها را در برابر تحولات محیطی بی حس، و بنابراین آسیب پذیر می سازد.


 


۶. هنجارین شدنِ قواعد کرداری در قشرهای اجتماعی، پیامد مهمی به دنبال دارد. نتیجه ی این امر، تقسیم شدنِ کنشگران به دو گروه هنجار و ناهنجار است که در کنار رده بندی عمودیِ قشرها، نوعی تقسیم بندیِ مرکز/حاشیه را به صورت افقی پدید می آورد.
در هر قشری که به کنشگران نگاه کنیم، انبوهِ نمونه های هنجارین، و اندک کنشگران ناهنجار را می بینیم.
کنشگران هنجار -چه فرد باشند و چه سازمان- آنهایی هستند که از قواعد جا افتاده و هنجارینِِ حاکم بر رقابت بر سر منابع قدرت تبعیت می کنند. این کنشگران، اصول حاکم بر بازی قدرت را بدیهی و طبیعی فرض می کنند و کنشهایشان را بر این مبنا تنظیم می نمایند. به این ترتیب مجاری مشخص و رگه های از پیش تعیین شده ای برای تنظیم ارتباطات و اتصالات اجتماعی شکل می گیرد که کنشگران به ناگزیر در آن می گنجند.
کنشگران ناهنجار، آنهایی هستند که از این قواعد جا افتاده پیروی نمی کنند.


ناهنجار بودن، گزینه ای پرهزینه است. ساده ترین پیامد آن، طرد شدن از ساز و کارهای مرسوم و جا افتاده ی تبادل منابع و گسسته شدن از بازیِ معمولِ قدرت است. نظام اجتماعی، بر مبنای همین هنجارها نظم درونی خود را برقرار می کندو بنابراین ساز و کارهایی کارآمد را برای تضمین تداوم این هنجارها دارد. نظامهای انضباطی و هژمونی های فرهنگی، روندهایی هستند که بدنها و ذهنها را رام و مطیع می سازند، به شکلی که اندیشیدن به گزینه های رفتاریِ غیرهنجار و تجربه کردنشان ناممکن پنداشته شود. کنشگران ناهنجار، خواه ناخواه این پوسته ی دفاعی نظم اجتماعی را می شکافند و باید و نبایدهای بسیاری را نقض می کنند.


افرادی که به شکل ناهنجار رفتار می کنند، به ندرت آن را انتخاب می کنند. ناهنجاری بیشتر از آن که انتخاب شود، عارض می گردد. افراد ناهنجار، عموما کسانی هستند که امکان هنجار شدن را ندارند. چنین افرادی، به دلیل طرد شدن از مجراهای رسمی و معمولِ بازی بر سر منابع قدرت، امکان دستیابی به سرمایه ی اقتصادی و فرهنگی را از دست می دهند. برچسبهای اجتماعی که از سوی جماعت هنجار به ایشان الصاق می شود، بختِ دستیابی به گلوگاه های ضروریِ ورود به بازی قدرت را از آنها دریغ می کند. به این ترتیب، ناهنجاران با نامهایی مانند دیوانه، نادان، بیمار، و مجرم شناسایی می شوند. مجرمی مانند ژان والژان، هرچقدر هم که کار نیک انجام دهد، از دستیابی به روابط انسانیِ ارزشمند - نوعی از از سرمایه فرهنگی- محروم می شود، و مجنون هرقدر هم که شعرهای نغز بسراید، باید به تبعید در میان حیوانات بسنده کند. با این روشِ طرد، نظام اجتماعی خود را از آسیب ناهنجارانی که مجاری رسمیِ تبادل منابع قدرت را نادیده می گیرند، مصون می دارد.


با این وجود، در تمام لایه های قشربندی اجتماعی، افرادی یافت می شوند که در کنارِ طرد روشهای هنجارینِ دستیابی به قدرت، روشهایی جایگزین را پیشنهاد می کنند. این بدان معناست که ناهنجاران یاد شده به خاطر ناتوانی از ورود به بازی قدرت نیست که قواعد آن را نادیده می گیرند. برعکس، ایشان به منابع تازه و نوظهوری از قدرت چشم دوخته اند و ناچارند برای تعریف کردنِ آن به شیوه هایی آزموده ناشده روی آورند. این روشهای جایگزین ممکن است موفق یا ناموفق باشند. شکست خوردن در معرفی روشهای تازه ی دستیابی به قدرت، ناهنجاران را به میان گروهِ طردشدگانی که شرحشان گذشت پرتاب می کند. اما کامیابی در این راه، به معنای شکل گیری مجاری تازه ای برای جریان یافتنِ قدرت است. ناهنجارانی که قدرتمندی خویش را به نظام اجتماعی اثبات کنند، بنیانگذارانِ شکل تازه ای از تعریف قدرت می شوند. به این ترتیب منابع نوین قدرت کشف شده و به نظام اجتماعی معرفی می شوند. کاشفان این بخشهای ناشناخته از قاره ی قدرت، همچنان حالت ناهنجاری خود را حفظ می کنند، اما از سوی نظام اجتماعی تحمل می شوند. این بدان معنا نیست که نظام اجتماعی از دگرگونی و تحول ساختاری استقبال می کند. برعکس، ساخت اجتماعی کالبدی سنگین و سخت و انعطاف ناپذیر است که در حد امکان در برابر تعریف کارکردها تازه مقاومت می کند. نظام اجتماعی حتی این نواندیشان و نوآورانِ موفق را هم در صورت امکان از صحنه حذف می کند. سنن اجتماعی ای که به فقهای سلجوقی امکان می داد تا دانشمندان و شعرا را به بهانه ی زندقه و دهری مذهب بودن با کتابهایشان بسوزانند، و جشنهای کتاب سوزانی که نازیها راه می انداختند، نمونه هایی از مقاومت هنجارها در برابر تحول ساختاری است.


ناهنجارانی که به منابع جدید قدرت دست می یابند و مجاری نوینی از تعریف سرمایه های فرهنگی و اقتصادی را می گشایند، اگر بتوانند بر برابر این مقاومت و ایستایی چیره شوند، بنیانگذارانِ الگوهای هنجارینِ جدید خواهند شد. نظام اجتماعی به تدریج در برابر این تحول تسلیم می شود و سرمایه های تازه تعریف شده را هم در داخل ساختار خویش جذب می کند. طرد کردن این ناهنجاران، ممکن نیست، چرا که ایشان خود را به سیستم تحمیل می کنند. از این رو نظام اجتماعی به ایشان خوش آمد می گوید و به این ترتیب یک قشر اشرافی از ناهنجاران در جامعه تشکیل می شوند. این قشر با عناوینی مانند نابغه، کارآفرین، یا اعجوبه شناخته می شوند. نامهایی که دقیقا همچون دیوانه، مجرم و بیمار، برای محدود کردن کنش متقابل سایر اعضای هنجار و عادیِ جامعه با ایشان وضع شده اند و کارکردی مشابه را هم به انجام می رسانند.


به این ترتیب قشربندی اجتماعی، علاوه بر لایه های متمایزِ برخورداری از منابع قدرت، سطوح متفاوتی ازهنجار شدگی را هم در بر می گیرد. طبیعتا، شمار ناهنجارانِ ناتوان و مطرود در سطوح زیرین این قشربندی بیشتر است. ناهنجاران نیرومندی که بر نظم اجتماعی چیره شده اند، در بالاترین نقاط هرم جایگری می کنند، و با جذب شدن در آن لایه، با سیستم به تعادل می رسند. نظام اجتماعی تحولی ساختاری را با جذب این اشکال جدید سرمایه تجربه می کند، و ناهنجارانِ نابغه و اعجوبه، جایگاهی ستایش برانگیز اما محصور به دست می آورند و به این ترتیب خنثا می شوند.


منابع


بوردیو، پیر، نظریه ی کنش، ترجمه ی دکتر مرتضی مردیها، انتشارات نقش و نگار، ۱۳۸۱.
چیلکوت، رونالد، نظریه های سیاست مقایسه ای، ترجمه ی وحید بزرگی و علیرضا طیب، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ۱۳۷۸.
رایت میلز، سی. نخبگان قدرت، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۰.
کلگ، استوارت، آر. چارچوبهای قدرت، ترجمه ی م. یونس، انتشارات موسسه تحقیقات راهبرید، ۱۳۷۹.
مانهایم، کارل، ایدئولوژی و اوتوپیا، فریبرز مجیدی، سمت، ۱۳۸۰.
وبستر، فرانک، نظریه های جامعه ی اطلاعاتی، ترجمه ی اسماعیل قدیمی، انتشارات قصیده سرا، ۱۳۸۰.
وکیلی، شروین، نظریه ی منشها، پایان نامه ی کارشناسی ارشد (بخش نخست)، دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران، ۱۳۸۱ (الف).


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 13:2  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

خرید شب عید

سنت اجتماعی ماایرانیهاهرچندخوب است امایکی ازعوامل تورم درجامعه است ب این  ارزش رادارایاد که برای چندروز کوتاه خودرا بهزحمتی بزرگ بیندازیم اغلب بیماریهای امروزی ناشی از همین استرسهاست عقلانه بیشتر به خودفکر کنیم  واز مواهب کوتاه عمر بهترین استفاده را ببریم           
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 9:34  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  | 

واحد پول

مبادله ارزی ایران از دلار به یورو تغییر کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:52  توسط سرگروه علوم اجتماعی کاظمی  |